Saturday, February 2, 2019

پرسه در جراید - ایرانشهر: دین و ملیت


دین و ملیت*


انقلاب فکری و دینی          اما انقلاب سیم که برای بیداری و ترقی ایران لازم است عبارت از انقلاب فکری و دینی می‌باشد. در نظر من اهمیت این انقلاب بیشتر از آن انقلاب سیاسی و ادبی است چون‌که دین و یا درحقیقت افکار و عقاید و عادات و اخلاقی که به نام دین در ایران رواج یافته و قرن‌هاست در این سرزمین ریشه دوانیده است، در سرنوشت ملت ایران و در فراهم آوردن اوضاع کنونی آن بی‌اندازه ذی‌مدخل است و امروزه اکثریت بزرگ اهل ایران فکراً و روحاً و جسماً در زیر نفوذ مذهب زندگی می‌کنند چون‌که زمام عقول و افکار و حسیات ملت در دست روحانیان و ملاهاست.
پس اصلاح حال ملت و جماعت و تولید یک انقلاب حقیقی فکری و سیاسی که ضامن استقلال و ترقی ایران باشد بسته به اصلاح حال و افکار و تغییر اوضاع روحانیان ایران است که آن هم فقط با یک انقلاب فکری و دینی به عمل خواهد آمد.
لازم است پیش از همه بگوییم که اولاً از لفظ انقلاب در اینجا، چنانکه در زبان مطبوعات ایران جاری است، معنای خون‌ریزی و کشتار و هرج‌ومرج و خودسری نباید فهمیده شود. بلکه ما معنای حقیقی کلمه را قصد داریم یعنی تبدل حالی به حال دیگر.
اساساً تمام کاینات در تبدل و تجدد است و هیچ آن از این حال خالی نیست و نمی‌تواند شود. اگر این تجدد به‌طور طبیعی جریان کند آن را تکامل می‌گوییم و اگر به‌طور شدید و سریع به‌عمل آید آن را انقلاب می‌نامیم. در خود طبیعت این‌گونه انقلاب‌ها کم نیست ولی در میان نوع بشر وقتی‌که به جهت پاره‌ای موانع، ترقی یک قوم از تکامل طبیعی بازماند و از کاروان تجدد عقب افتاد، ناچار خود طبیعت، عنان او را به‌سوی انقلاب می‌کشد یعنی وامی‌دارد که او یک جست‌وخیز تند و سریعی کند تا خود را دوباره به‌درجۀ تکامل طبیعی برساند. این حال شبیه است به حال یک پیرمرد که با فرزند خود به‌ همراهی کاروانی سفری می‌کند و روزی این دو نفر به‌جهت سنگینی خواب نوشین بامداد وقتی بیدار می‌شوند که کاروان به راه افتاده و مسافتی را طی کرده است. پیرمرد از روی تجربه و عقل می‌داند که اگر خود را به‌زودی به کاروان نرسانند در معرض هلاکند زیرا راهزنان در کمین‌اند و جانوران درنده در پی شکار به هر سو روان.
در اینجا جز دویدن و شتاب کردن یعنی تندی و سرعت فوق‌العاده به حرکت پای خود دادن چارۀ دیگر ندارند و این خود همان انقلاب است. در اینجا شاید پسر جوان چندان مایل به دویدن نباشد و اساساً نخواهد بیدار شود ترک جان را به ترک خواب ترجیح دهد ولی عقل وتجربۀ پیرمرد اجازه نمی‌دهد و محبت پدری او را آرام نمی‌گذارد. دراین‌موقع ناچار برخلاف میل پسر او را بیدار و به دویدن اجبار خواهد کرد و حتی درصورت نافرمانی با زجر و زور او را به راه خواهد انداخت. این زجر و زحمت و این شکنجه و مشقت به‌منزلۀ همان نیش‌ها و یا خون‌ریزی‌ها و ظلم‌ها و زجرهایی است که هر انقلاب با خود همراه می‌آورد.
ولی چنانکه دیدیم اگر آن پسر به حرف پدر گوش می‌داد یعنی به مقتضای عقل و تجربه عمل و اطاعت می‌کرد، احتیاج به آن جبر و زور و زجر نمی‌ماند، همان‌طور در هیئت‌های اجتماعی نیز اگر مردم دارای عقل سلیم بوده باشند و به‌محض حس کردن لزوم انقلاب، آن را استقبال کنند و شرایط آن را به جا بیاورند، دیگر حاجت به کشتار و خون‌ریزی و تخریب و بیداد نمی‌ماند وگرنه طبیعت حکم خود را اجرا و از استعمال جبر و شدت و حتی افراط خودداری نخواهد کرد و این قانون طبیعت هرگز تغییرپذیر نیست. بدین‌جهت در میان ملت‌هایی که عقل و فهم در اعمال و افکار آنان حکم‌فرماست اساساً انقلاب حاصل نمی‌شود و اگر هم حادث شود خود آن را پیش‌واز کرده شرایطش را به‌جا می‌آورند و به افراط و تندروی و خونریزی مجال نمی‌دهند و بدین‌طریق پیروی از احکام طبیعت کرده همیشه از ترقی و تکامل بهره‌مند می‌شوند.
    هر کجا حکم خرد جاری بود     کی لزوم قتل و خونخواری بود
گر نخواهی زجرهای انقلاب       پیـروی کن از تـکامل با شتاب
ثانیاً غرض ما از این انقلاب دینی، برخلاف آنچه بعضی کوته‌نظران و بی‌خردان تصور می‌کنند، نه تغییر و تبدیل دادن دین اسلام و تأسیس یک دین تازه است و نه تشویق و تحریک به بی‌دینی و لامذهبی. چونکه اولاً دین رسمی امروزی ایران که مذهب شیعی اثناعشری است، به شرط پاک شدن از خرافات و اضافات، ضامن سعادت و مساعد به ترقی و تمدن ایران می‌تواند بشود و در زیر، چگونگی این مسئله را شرح خواهیم داد. ثانیاً بدبینی هرگز مایۀ خوشبختی و ترقی نیست و هیچ ملت از راه بدبینی به سعادت نرسیده است و هیچ‌کدام از ملت‌های متمدن و باعظمت امروزی بدان‌معنا که مردم عوام  و حتی متجددین ظاهربین ما به لفظ بی‌دین می‌دهند، بی‌دین و لامذهب نیست و بلکه برعکس، روزبه‌روز در ممالک غرب، به نفوذ دین و به عدد معبدها و مداومین آنها و به شمار مطبوعات و نشریات مذهبی می‌افزاید. و روزهای یکشنبه در کلیساها ازدحام غریبی دیده می‌شود که قبل از جنگ نبوده است. و اساساً اگر پی به معنای حقیقی دین ببریم می‌بینیم که اصلاً شخص بی‌دین در عالم ـ جز ایران ـ ، وجود ندارد.
ثالثاً در نتیجۀ انتشار علوم و فنون و تکامل ملکات عقلی و روحی، این فلسفه به تدریج در تمام روی زمین منتشر و قبول خواهد شد که دین محصول ایمان است و ایمان یک امر وجدانی و یک رابطۀ قلبی است که میان فرد بشر و آفریدگار او حاصل می‌شود و هیچ فرد دیگر حق مداخله بدان امر را ندارد و هیچ قوۀ قاهر به قطع کردن آن رابطه قادر نیست.
دیــــن و ایــمـان را بـود دل جایـگاه
وندر آن جز حق کسی را نیست راه
دیـن و ایمان رشته‌ای از مهر اوست
کش نیـارد قطـع کردن غیـر دوست
این فکر مدتی است در ممالک غرب منتشر و جایگزین شده و روزبه‌روز به دایرۀ انتشار خود می‌افزاید و یقیناً ممالک شرق و ایران را هم استیلا خواهد کرد و دین از آلت بغض و دشمنی و زجر شدن خلاص گشته مقام قدسی خود را از نو احراز خواهد نمود. پس در این‌صورت دین موجود ایران را ناکافی تصور کردن و به خیال تبدل آن و آوردن دین جدید افتادن دور از عقل و فراست است.
بدین سه سبب که در بالا ذکر کردم نقطه‌نظر من از انقلاب دینی و اینکه غرض من از این انقلاب نه تأسیس دین تازه و نه تشویق به بی‌دینی است، به خوبی روشن می‌شود. پس حالا که من حفظ دین اسلام را لازم و تأسیس دین تازه را بی‌لزوم و نشر بی‌دینی را مضر می‌دانم غرض من از انقلاب دینی چیست؟ بلی غرض، اظهار کردن حقیقت و لب دین و تطبیق آن با تمدن جدید است و آن هم در سه شکل باید به وجود بیاید:
1 ـ تمیز دادن احکام و قوانین دین از خرافات و اوهام.
2ـ جدا کردن شئون روحانی از شئون جسمانی یعنی تفریق امور شرعی از امور عرفی و مدنی.
3ـ موافقت دادن احکام دین با مقتضیات و احتیاجات ترقی و تمدن.

این سه اصلاح اگر به‌زودی و با متانت و تعقل اجرا شود، ایران به‌زودی خود را به کاروان ترقی بشر می‌رساند و ثمرۀ تکامل و سعادت را می‌چیند وگرنه به‌موجب همان قوانین علوم اجتماعی که در مقدمۀ این کتاب ذکر کردم، طولی نخواهد کشید که دست جهالت صفحۀ ایران را از خون چندین هزار آخوند مسئول و مردم معصوم رنگین خواهد ساخت. این زمینۀ اصلاح که ما پیشنهاد کردیم، استقبال کردن قانون تکامل است و اگر این فکر پذیرفته نشود، دست طبیعت، ما را با درجۀ افراط یک انقلاب روبرو خواهد کرد و آن عبارت از رواج دادن دین‌های جدید و یا نشر بی‌دینی مطلق است. چنانکه آثار آن در جوان‌های نورس که از اوضاع کنونی دین و تظاهرات ناملایم آن بیزار می‌شوند نمایان است و اغلب مردم، بدبختی امروزی و انحطاط ایران را از دین می‌دانند و حق هم دارند چونکه حقایق دین را طوری با خرافات و اوهام و قواعد خارج از دایرۀ ادراک و عقل آمیخته‌اند که هرکس به ظواهر آن نگاه می‌کند و اعمال مسلمانان را دلیل می‌گیرد، تمیز حق از باطل و حقیقت از مجاز را محال دیده دین را مانع ترقی و تمدن و سبب اصلی انحطاط و بدبختی ایران می‌داند و انفجار یک انقلاب خونین را ضروری می‌شمارد. و این نتیجه، یک امر حتمی و طبیعی است و هیچ قوۀ قاهر از حدوث آن مانع نمی‌تواند بشود زیراکه این امر ثمرۀ وقوف پیدا کردن جمهور است به حقایق امور مادی و معنوی و چون ادراک و فهم جماعت روزبه‌روز ترقی می‌یابد لذا از پرتو این ادراک، اسرار حقیقت و طبیعت بر او مکشوف گردیده او را به تغییر اوضاع کنونی واخواهد داشت. اگر این حقیقت را باور ندارید، بردارید تاریخ ادیان عالم را بخوانید، و با دیدۀ بصیرت بنگرید تا از هر صفحۀ آن یک آیینۀ عبرت پیش انظار گذاشته شود.
حالا آمدیم به این مسئله که گفتیم مذهب شیعی امروزی کافل سعادت ایران می‌تواند بشود و محتاج به نشر دین جدید نیستیم. در نظر من مذهب تشیع دو جنبۀ خاصی دارد که آن را قابل به قبول کردن همۀ عناصر تجدد و تمدن می‌سازد. یکی از آن دو جنبه گشاده بودن باب اجتهاد است که سرچشمۀ ترقی و تعالی و تکامل و تمدن است و اگر روحانیان ایران و عقلا و زمام‌داران ملت به فکر اصلاح حال ملت ایران افتاده بودند فقط از این راه می‌توانستند او را به شاه‌راه ترقی هدایت کنند. و دیگری این است که دین اسلام که بیش از هزار سال است مال ایران شده و در شکل تشیع تکامل کرده یک نوع دین ملی ایران گشته یعنی روح ایرانی مهر خود را بدان زده و آن را تا یک درجه از عربیت درآورده لباس ایرانیت برایش پوشانده است و تا یک اندازه اصلاحات و تبدلاتی داده موافق مزاج و روح ملی خود ساخته است. اما اینکه مذهب تشیع نتوانسته است ایران را از نعمت ترقی و تمدن بهره‌مند سازد گناه آن به گردن علما و روحانیان ایران است که حقایق را گذاشته به ظواهر پرداخته‌اند و چون خود فاسد شده‌اند جهان ایران را نیز فاسد کرده ایرانی را بدین روز سیاه نشانده‌اند. چنانکه یک نظر به اوضاع دین و روحانیت در ممالک اروپا و در ایران، ما را به حقیقت این مسئله قانع خواهد کرد.
*
دین و روحانیت در ممالک غرب         از تظاهرات جالب نظر طبیعت است که ادیان در همۀ ادوار و نزد همۀ ملت‌ها همان اشکال و همان حالات و تحولات و رنگ‌ها را نشان می‌دهند و غریب‌تر این است که روسای روحانی ادیان مختلف نیز نه‌تنها از حیث عادات و اخلاق و سیرت بلکه از جهت کسوت نیز به هم شبیه‌اند چنانکه امروز در میان لباس کشیش‌های دین مسیح با لباس ملاها و آخوندهای ما و خاخام‌های یهودی و موبدان زرتشتی و راهبان بودایی چندان فرق نیست و قرنهاست که در همین لباس بوده‌اند!
دین موسی و عیسی هر دو در ابتدا گرفتار فشارها و مظالم سخت شدند ولی همین‌که قدری رسوخ و نفوذ پیدا کردند، همان فشارها و مظالم را به دیگران تحویل دادند. چنانکه تعقیب و زجر و شکنجه و کشتار عیسویان تا سال 305 مسیحی از طرف یهود و بت‌پرستان به شدت جریان داشت و مظالم وحشیانۀ امپراطورهای روم و به‌خصوص اعمال فجیعۀ «نرون»[1] و «تراژان»[2] یادگارهای ننگینی است که از آن عهد در صفحات تاریخ باز مانده است. ولی همین‌که دین مسیح قوت یافت و تمام ممالک اروپا را استیلا کرد و مقام روحانی پاپ‌ها تأسیس و قدرت فوق‌العادۀ کلیسا برقرار گشت پیروان آن صدچندان خون‌ریزی و مظالم و وحشی‌گری‌ها را دربارۀ ملت‌های دیگر و حتی دربارۀ پروتستان‌ها که خود مسیحی بودند به‌جا آوردند.
تعقیب و زجر دگراندیشان و پروتستان‌ها در تمام اروپا و جنگ‌های مذهبی فرانسه بر ضد «هوگه‌نوتها»[3] و تشکیل محکمه‌های «انکیزیسیون»[4] که به تفتیش ایمان و عقاید مذهبی مردم و به مجازات دادن مرتدها و اهل بدعت مأمور بودند، قرن‌ها خاک اروپا را با خون مردم بی‌گناه به نام دین رنگین کرد.
در همۀ این کشتارها و وحشی‌گری‌ها فقط حفظ مقام و نفوذ کلیسا و پاپ‌ها از یک طرف و نگهداری تسلط و فرمان‌روایی پادشاهان از طرف دیگر عامل و مهیج اصلی بود یعنی دین و مذهب آلتی شده بود در دست این دو فرقه و هر یکی آن را برای نفع خود استعمال می‌کرد و ملت بدبخت در میان وجه‌المصالحه شده بود چنانکه گاهی سلاطین برای شکستن نفوذ و نخوت پاپ‌ها و کلیسا، مردم را به تحریک بر ضد مقام روحانی می‌کردند و آن‌وقت پاپ‌ها آنان را تکفیر کرده تسلیم دست جلادها و وحشیان می‌نمودند و گاهی پاپ‌ها برای سرکوبی حکم‌داران و اجبار آنان به خاک‌بوسی و اطاعت خود، آنها را بی‌دین و اهل بدعت اعلام کرده رعایا را بر ضد آنها می‌شورانیدند و یا دو سه حکم‌دار را به جنگ یکدیگر برمی‌انگیختند و در این میان کرورها مردم جاهل ساده به نام مذهب کشته می‌شدند.
سلاطین فرانسه به فرمان کلیسا اهل بدعت را می‌سوزاندند و هانری دوم یک محکمۀ جلادی بر ضد اهل بدعت به نام «شامبر آردانت»[5] یعنی اطاق آتشین تشکیل داده بود که پیوسته فرمان‌های قتل صادر می‌کرد. در مملکت اسپانیا از سال 1391 به بعد یهودی‌ها و مسلمان‌ها را به زور به دین عیسی درمی‌آوردند ولی با وجود این بسیاری از آنان در ظاهر عیسوی می‌شد و در باطن در دین خود می‌ماند. این مسئله به تأسیس محکمه‌های انکیزیسیون یعنی «تفتیش ایمان»، تحریک کرد و در 1480 پاپ آن را تصدیق کرده اجرای احکام آن را به پادشاه اسپانی فردیناند[6] که کاتولیک بود محول نمود. در عرض 17 سال از 1481 تا 1498 در اسپانیا 8800 نفر را زنده سوزاندند و 6500 نفر را کشتند و 90 هزار نفر را هم تبعید و حبس نموده اموال‌شان را ضبط و تسلیم کلیسا کردند. این محکمه‌ها در آن مملکت تا 1808 برقرار بود تا ژوزف ناپلئون[7] آنها را لغو کرد و گرچه در سال 1814 فردیناند هفتم[8] دوباره برقرار نمود ولی مردم بوی آزادی را شنیده و انقلاب فرانسه حس جرئت و شهامت را در دل‌های آنان چنان پرورده بود که دیگر زیر بار این‌گونه وحشی‌گری‌ها نمی‌توانستند بروند. مقاومت‌ها و جنگ‌های سخت پیش گرفتند تا در سال 1834 به کلی لغو گردید و ثروت این تشکیلات را ضبط کرده به قروض مملکت دادند. ولی روی هم رفته از زمان تأسیس این محاکم تا روز الغای آنها در اسپانیا 34658 نفر کشته و سوزانده و 288214 نفر هم حبس ابدی و محکوم به انجام دادن کارهای سخت بدنی شده بود.
این اوضاع در اغلب ممالک اروپا به غیر از انگلستان که در آنجا فقط در عهد ملکه ماریا[9] تظاهر مختصری کرد، حکم‌فرما بود و سبب ریخته شدن خون‌های بسیار گشت و در خود ایتالی که مقام پاپ‌ها بوده و هنوز هم هست در سال 1859 این تأسیسات انکیزیسیون لغو گردید.
بزرگ‌ترین عامل و موثری که در برانداختن ریشۀ تعصب و بیدار کردن افکار مردم و نشان دادن خطاها و بی‌دینی‌های پاپ‌ها و اعلان حقایق اصلی دین عیسی کارگر افتاد همانا ظهور مصلح معروف مارتن لوتر[10] بود که تفصیل این وقعه درینجا نمی‌گنجد.
جای دقت است که دین مسیح که اساس آن بر محبت و برادری و صلح و آسایش بوده و خود مسیح این اساس را با حیات خود تصدیق و تسجیل کرده بود، چون به دست روحانیان دنیاپرست افتاد مایۀ این همه فتنه و خون‌ریزی گشت.
دین او  بـود از پــی  مـهـر  و  وداد
نـی برای فـتـنـه و ظـلـم و فــســاد
چون برون‌ شد قوم او زاحکام دین
شد ز خونـش سال‌ها رنگیـن زمیـن
وقتی‌که این گروه خود را به مقام روحانیت و نیابت مسیح رسانید و وقتی‌که کرورها نفوس را بنده و پایبوس خود دید، طغیان نموده احکام را تغییر و خود را مالک رقاب امت و قاهر مطلق ساخت و از آن‌وقت فرقۀ روحانیان از روحانیت و معنویت دست کشیده دنیاپرست شدند و هوس‌های نفسانی و فریب‌های شیطانی بر ایشان غالب آمده و آنان را گمراه کرد. و بدان سبب کم‌کم این فرقۀ دنیاپرست در زیر نام و پردۀ مذهب و روحانیت برای حفظ مقام و تسکین طمع و حرص خود و برای اجرای خواهش‌هاش نفس اماره، مذهب را آلت تسلط و نفوذ و جبروت خود قرار داده، مراسم در زیر نام و پردۀ مذهب و روحانیت برای حفظ مقام و تسکین طمع و حرص خود و برای اجرای خواهش‌های نفس اماره، مذهب را آلت تسلط و نفوذ و جبروت خود قرار داده، مراسم و عادات و خرافات زیادی به نام مذهب رواج دادند تا بازار خود را گرم نگاه دارند. چنانکه پاره‌ای اعمال عوام قریب خارج از عقل و مضحک مانند خرید و فروش بهشت و عفو کردن گناه‌ها در مقابل پول از طرف پاپ‌ها و طلب مغفرت و اجابت و شفاعت از مجسمه‌های حواریون که نوعی از بت‌پرستی است و اعتراف گناه‌ها هر سال در «روز توبه» در پیش کشیش‌ها و بخشیدن آنان گناه‌ها را به نام خدا و امثال اینها که هنوز در بسیاری از ممالک معمول است درجۀ خرافات و اوهام را که در دین مسیح داخل کرده‌اند نشان می‌دهد.
ولی با همۀ اینها، اولاً ملت‌های اروپا چنانکه در سایر کارها از ما جلو افتاده‌اند در اصلاح امور دینی و جلوگیری از مظالم کلیسا و تعصب و خرافات نیز پیش افتاده و مدت‌هاست که به نفوذ و مداخلۀ دین در امور مدنی خاتمه داده‌اند و امروزه به استثناهای بسیار نادر، وحشت و مظالمی به نام مذهب ایقاع نمی‌شود و اساساً بسیار نادر است که از دین و مذهب کسی بپرسند و یا از اجرای مراسم دینی کسی را مانع بشوند و یا زجرش نمایند.
ثانیاً دین مسیح در مقابل این همه خون‌ریزی‌ها و وحشی‌گری‌ها که به نام آن شده برائت ذمۀ خود را با تشویق و زنده کردن صنایع ظریفه مانند موسیقی و نقاشی و پیکرسازی (حجاری) و معماری و حتی شعر را که روح تمدن غرب را تشکیل می‌دهند، پیدا نمی‌کنید که از منبع فیض تشویق و حمایت کلیسا یعنی دین سیراب نشده باشد. نه‌تنها این همه اعجازها و سحرها و هنرهای روح‌پرور در آغوش دین پرورش یافته‌اند بلکه فن فلسفه و تعلیم و تربیت و اخلاق و اجتماعیات نیز از سرچشمۀ آن روح‌القدس فیض‌یاب گشته است و اگر امروز در مقابل این مادیات‌پرستی و صید ثروت که سد بزرگ و استواری در جلو تعالی روح و اخلاق بر پا کرده، چند نفر فیلسوف معنی‌پرور (ایده‌آلیست) پیدا شده و با اهریمن مادیات جنگ و ستیز می‌کنند، باز در اعماق روح آنان اگر کنجکاوی کنیم همان شرارۀ دین مسیح را پیدا خواهیم کرد.
اما آنچه درین زمینه از دین اسلام تراوش کرده است آن را آثار مسلمانان و عمران ممالک اسلام نشان می‌دهد ولی باید این را نگفته نگذاریم که بیش از دین اسلام، خود مسلمانان درین نتیجه مقصرند و گناهکار! زیرا از یک طرف دینی که مانند اجتهاد، وسیله‌ای به دست ما داده است و دینی که گفته است با تغییر زمان، احکام نیز تغییر می‌تواند یابد، مانع ترقی و دشمن تمدن نمی‌تواند بشود و ثانیاً چنانکه خواهیم دید، دورۀ خلافت عباسیان ثابت کرده است که دین اسلام مخالفت با آزادی فکر و عقیده و با فلسفه و ترقی و تمدن ندارد و نباید هم داشته باشد و فقط روحانیان ما هستند که اسلام را بدین حال انداخته و آن را دشمن ترقی و تمدن ساخته‌اند.
ای ز تــو خاموش شمع دین و دل     وی ز اعـمـال تـــو پیـغمبر خجل
ذلــت  اســلام  از  اوهـام تــوست     خواری‌اش ز افعال بدفرجام توست
*
دین و روحانیت در ممالک اسلام                   در ممالک اسلامی نیز همین اوضاع در شکل‌های گوناگون به ظهور رسیده است. چنانکه می‌بینیم در آغاز انتشار اسلام، احکام و قوانین دینی بیشتر مراعات و اجرا می‌شد و زهد و تقوی و عدل و مکارم اخلاق در همۀ اعمال و افکار نفوذ و جریان داشت. اگرچه حضرت محمد هر دو جنبۀ نبوت و سیاست را دارا بود یعنی هم شارع و هم قائد قوم بود و امور لشکری و قشون‌کشی و جنگ‌ها را نیز خود بنفسه اداره می‌کرد ولی خلفای چهارگانه فقط به امور خلافت اکتفا می‌کردند و اعمال اداری و سیاسی و جنگی را به عمال و سرداران محول می‌داشتند چونکه به جهت وسعت ممالک مفتوحه و کثرت امور دینی وقت کافی برای اشتغال با همۀ امور کشوری و لشکری نداشتند لیکن با وجود این از مراقبت و تفتیش اعمال حکام و عمال و قضات و غیره آنی غفلت نمی‌کردند و هرکس برخلاف عدل و تقوی کاری می‌کرد، به مجازات سخت می‌رسانیدند و خود تصدی امور خلافت را فقط یک تکلیف دینی می‌دانستند نه یک وسیلۀ تکبر و تسلط و جبروت. چنانکه به استثنای عثمان هیچ‌کدام از خلفای دیگر به جمع مال و منال نمی‌پرداختد و از صراط عدل و تقوی دوری نمی‌جستند و افعال و افکار پرهیزکاری و کف نفس و قناعت ابوبکر و عمر و علی به جای ضرب‌المثل گذشته و در کتب سیر و تواریخ اسلامی حکایات و امثال زیاد در آن باب مذکور است.
چنانکه منقول است که ابوبکر صدیق علاوه بر اینکه چهل هزار درهم نقدینۀ خود را در راه اسلام صرف کرد. از بیت‌المال هم آن نفقه را که سالیانه 6000 درهم برایش معین شده بود قبل از وفات خویش، ملک خود را فروخته و پس داد. و در شش ماه نخستین خلافت، از تجارت خود دست نکشیده و هر روز مشغول تجارت خود می‌شد تا اینکه دید تنظیم امور مسلمین دیگر اجازه نمی‌دهد و باید تمام وقتش را صرف آن کار بکند و در حین وفاتش تنها یک دینار پول در خانۀ او یافته شد و دو ثوب داشت و وصیت کرده بود که آنها را کفن او کنند تا مبادا برای کفن او محتاج شوند از بیت‌المال مسلیمن چیزی بردارند!
زهد و عدل عمر نیز معروف‌تر از آن است که در اینجا حاجت به ذکر شود. چنانکه معروف است گرسنه می‌ماند و در تاریکی می‌نشست اما از بیت‌المال که در دست خودش بود چیزی برنمی‌داشت و برای خود از بیت‌المال همان مقدار معین کرده بود که برای صحابه بارها با شلواری که پاره بود راه می‌رفت و در بالای منبر خطبه می‌خواند. معروف است که روزی در بالای منبر گفت که ایهاالناس اگر در عمر یک انحرافی ببیند ایقاظ و اخطار کنید. عربی برخاسته و شمشیر خود را کشیده گفت یا عمر اگر در تو انحرافی باشد من با این شمشیر آن را ازاله می‌کنم عمر گفت شکر خدا را که در میان مسلمین کسانی هستند که انحراف عمر را ازاله می‌توانند کنند. اغلب اوقات در کوچه‌ها می‌گشت و قرآن می‌خواند و مردمان باسواد میان اهل بادیه می‌فرستاد تا تعلیم قرآن کنند و در حفظ حدود اسلام و عدل بی‌اندازه ثابت و سخت بود و سیاست شدید داشت.
اما حضرت علی بن ابی‌طالب که به درجۀ شجاعت خود نیز سخاوت و فتوت و عدل و قناعت داشت تمثال مجسم زهد و تقوی بود کتب معتبرۀ تاریخ از ذکر مناقب آن حضرت پر می‌باشد چنانکه مروی است که در عهد خلافت آن حضرت مقداری غنایم از اصفهان برایش آوردند و حضرت به هفت قسمت تقسیم کرد و میان آنها نانی هم پیدا شد آن را هم باز به هفت قسمت کرد. و نیز روزی از دهاتین ایران چند عدد جام سیمین که توی آنها خاگینه گذاشته بودند به آن حضرت تحفه آوردند. حضرت فرمود این چیست. گفتند مال نوروز است. حضرت قدری از خاگینه میل فرموده مابقی را میان حاضرین قسمت کرد و جام‌ها را نیز میان مجاهدین اسلام تقسیم نموده قیمت آنها را از خراج آن دهقانان محسوب کرد. و نیز مروی است که فرمود روزی که با فاطمه عروسی کردم فراشی جز یک پوست گوسفند نداشتم. و روزی شمشیری آورده در بازار می‌فروخت و می‌فرمود اگر چهار درهم داشتم این را نمی‌فروختم! . . . مزدوری کردن آن حضرت به یهودی و سیراب کردن نخلستان با دست خود معروف و برای سخاوت و قناعت آن حضرت مثال‌های زیاد مذکور است.
اگر این اخلاق و فضایل خلفای نخستین را با احوال علما و روحانیان امروزی ایران که خود را نایب امام می‌خوانند مقایسه کنید پی به علت ذلیل شدن مسلمانان می‌توانید ببرید.
ولی از روزی که معاویه بر مسند خلافت نشست و سلطنت را نیز جزو خلافت کرد ورق برگشت و حرص و طمع و شهوت بر زهد و تقوی غالب آمد و اصحاب علم و عدل و فضیلت گوشه‌شنین و بلکه مغضوب و منفور گشته مردمان متملق و جاه‌طلب و دنیاپرست و حریص جای آنان را گرفتند زیرا که فقط این‌گونه مردم می‌توانستند بر وفق هوا و هوس خلفای بنی‌امیه حکم و فتوی دهند و قضاوت کنند و اعمال ناشایست و زشت آنان را تصدیق و تمجید نمایند. و در حقیقت بنی‌امیه دین را از مقام قدسی خود پایین آمرده آلت اطفای شهوت و حرص خود قرار دادند و جز عمر بن عبدالعزیز که احکام دین را به قدر عمربن‌خطاب رعایت می‌کرد و حتی سب حضرت علی را در منابر که معاویه مرسوم کرده بود منع نمود، همه با فقها و علمای حقیقی بدرفتاری نمودند و زجر روا داشتند و از ارتکاب مناهی و لهو و لعب فروگذاری نکردند چنانکه از مجلس شراب با حال مستی برخاسته برای ادای نماز جماعت به مسجد می‌رفتند و کسانی را که از دیانت و ایمان و امانت سخن می‌راندند استهزاء می‌نمودند. و یا با وسایل دیگر مجبور به سکوت می‌کردند چنانکه گویند روزی معاویه قصر خضراء را که در دمشق ساخته بود به ابوذر نشان داده گفت چگونه است. ابوذر گفت اگر از مال الله است تو از خائنین هستی و اگر از مال خودت است پس تو مسرف هستی. معاویه متغیر شد و هر کاری کرد که ابوذر را متهم کند، نتوانست بالاخره به عثمان نوشت که تا ابوذر در شام است مردم بر ضد تو قیام خواهند کرد. عثمان ابوذر را طلبید و تبعید کرد و معاویه از توبیخ‌های او خلاص شد. و چون بنی‌امیه مانعی برای اجرای هوسات خود ندیدند در ترک آداب و احکام دین افراط کردند و از آنجا که مردم نیز پیرو آداب و عادات پادشاهان می‌شوند لذا دایرۀ فسق و فجور و لهو و لعب وسعت یافت و احکام دین فراموش گردیده فضایل اخلاقی نیز آنان را بدرود گفت.
اما در عهد خلفای عباسی، این اوضاع تغییر یافته مقداری رو به اصلاح گذاشت چونکه از یک طرف خلفا و سلاطین به علمای حقیقی و مروجین دین و روحانیان روحانی احترام و تکریم می‌نمودند و در اجرای احکام دین بذل جهد و گاهی هم افراط می‌کردند و در نشر علوم و فنون و تدوین احادیث و اخبار و روایات و شرح و تفسیر آنها و در ترجمۀ علوم حکمت و نجوم و طب و غیره از کتب یونان و سایر ملت‌های متمدن تشویقات کامل به جا می‌آوردند. و از طرف دیگر خود علما و متبحرین در مسائل مهم دینی مناقشه‌ها و مباحثه‌ها و حتی منازعه‌ها و مشاجره‌ها راه انداخته با آزادی تمام آنها را حل می‌نمودند و مورد تدقیق و انتقاد قرار می‌دادند و علاوه بر این وقتی که سلاطین و امرا و حکام از جادۀ عدل و احکام دین خارج شده حلال را حرام و حرام را حلال می‌ساختند و برخلاف قوانین دین رفتار می‌نمودند با یک جرئت و شجاعت آنان را توبیخ و ایقاظ می‌کردند و به راه راست دعوت و هدایت می‌نمودند و در این باب که به تکلیف دینی خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر عمل می‌کردند نه مزد و اجرت می‌طلبیدند و نه از هیچ خطر جانی و مالی می‌اندیشیدند و از روبرو شدن با قتل و زجر نیز نمی‌ترسیدند چه همۀ اقدامات آنان از روی ایمان و محضاً لله بود و بدان‌جهت موثر واقع می‌شد و وعظ آنان غالبا خلفا را به گریه می‌انداخت و به توبه کردن وا می‌داشت.
در زیر نفوذ این دو محرک اجتماعی است که از قرون اسلام تا کنون تنها در سینۀ کشور ایران در هر یک از رشته‌های علوم الهی و طبیعی چندین صد علمای متدین و آزاداندیش و پاک‌سیرت و پرهیزکار و بافضل و پاکدامن و چندین صد حکما و عرفا که شرح حالات آنان چند کتاب لازم دارد ظهور و غروب نموده است و اگر تنها نگاهی به حوزۀ علم فقه و حکمت بیندازیم می‌بینیم که صدها فقهای متبحر و متقی و متفکر مانند شیخ کلینی و شیخ مفید و سید مرتضی و محمد بن طوسی شیخ الطایفه و خواجه نصیر طوسی و محقق اول و ثانی و علامِۀ حلی و شیخ بهایی و مقدس اردبیلی و میرداماد و میرفندرسکی و ملاصدرا و شیخ احمد احسایی و حاجی ملا هادی سبزواری و میرزا ابوالحسن جلوه و ملا سلطانعلی گنابادی و میرزای شیرازی و سید جمال‌الدین اسدآبادی و امثال اینها که هر یک در آسمان علم و حکمت و فضل و عرفان نجمی تابان و برای کشور ایران آفتابی درخشان و از ذکاوت ایرانی بهترین نشانی بود در آغوش ایران تولد و پرورش یافت!
اما دورۀ طلایی اسلام از حیث تمدن همان عهد خلفای عباسی است و چنانکه گفتیم این دوره از پرتو دو شئون اجتماعی که یکی وجود خلفای علم‌دوست فضیلت‌پرور و دیگری وجود فقها و علمای متدین و متقی و صمیمی و باحمیت بود، به وجود آمد و هرچه امروز به نام تمدن اسلامی نامیده می‌شود بیشترش محصول این دوره و اغلب تولیدکنندگان آن هم غیرعرب بوده است.
در این نهضت اسلامی از میان خلفا، مأمون و وزرای ایرانی عباسیان یعنی برمکیان و از زمرۀ علما و فقها نیز فرقۀ معتزله[11] و شعوبیه[12]، بهرۀ وافر دارند و سزاوار هرگونه مدح و ستایش می‌باشند. فرقۀ معتزله جمعی از فقها و علماء بودند که به منقولات چندان اهمیت نداده در اثبات احکام دین به براهین عقلی متمسک می‌شدند و قوانین مذهبی را به احکام عقلی تطبیق می‌کردند و مسائل بسیار مهم فلسفی را مانند کون و ظهور و اثبات و نفی و حدوث و قدم و حتی مخلوق بودن قرآن را موضوع بحث و مناقشه قرار داده با براهین عقلی و منطقی و قیاسی به اثبات عقاید خود می‌کوشیدند.
فرقۀ شعوبیه جامع علما و حکمائی بود که اغلب غیر عرب بودند و اینها منکر تفضل و امتیاز عرب بر عجم یعنی بر ملت‌های دیگر بودند. اینها می‌گفتند که عرب حق تحکم و تکبر بر ملت‌های دیگر ندارد چه خود پست‌تر از ملت‌های دیگر است. می‌گفتند عرب جز به وجود حضرت رسول افتخار دیگری ندارد و از قوم عرب فقط چهار پیغمبر درآمده که آنها هود و صالح و اسماعیل و محمد بوده‌اند درصورتی‌که تمام پیغمبران دیگر غیرعرب بوده‌اند. عرب از قبایل محسوب است و ملت‌های دیگر از شعوب و خدا در قرآن لفظ شعوب[13] را به قبایل مقدم داشته است و نیز خداوند امتیاز را فقط در تقوی گذاشته و فرموده که در نزد خدا آنکه متقی‌تر است گرامی‌تر است.
باری عقاید این دو فرقه یک میدان وسیع آزادی برای جولان عقل و فکر باز کرد و چون اینها در عقاید محتاج به اقامۀ دلایل منطقی و عقلی بوده و فقط ازین‌راه می‌خواستند بر دشمنان خود غلبه کنند لهذا به ترجمه و نقل آثار فلسفی و حکمت یونان پرداختند و چون در میان فرقۀ شعوبیه بخصوصه از علماء غیرعرب زیاد بود و هر یک به زبان‌های رومی و یونانی و عبرانی و سریانی و پهلوی و غیره آشنا بودند در اندک زمان به نقل و ترجمۀ آثار بسیار مهمی از آن زبان‌ها موفق شدند و گنجینۀ علوم اسلامی را از جواهر و درر حکمت و فلسفه و منطق و طب و سایر علوم یونان و هند و فرس پر کردند و آن نهضت فکری را به وجود آوردند.
هر کجا مـهـر حقیـقت سر زنـد
غنـچۀ علـم و فضیـلت بشکـفد
چـون بـماند گلشنی بی‌باغبــان
کی اثــــریابی ز گل تو اندر آن
چنانکه گفتیم وزرای برمکی و خلیفه مأمون تشویق‌های بزرگ و خدمت‌های سترگ درین نهضت به جا آوردند. برمکیان در ترجمه کردن کتب فلسفی بذل همت نمودند و اغلب اوقات در منازل شخصی خود مجالس بحث و مناظره برپا نموده از پیشوایان معتزله و شعوبی دعوت کرده به مناقشه و مباحثه می‌پرداختند و در این باب از بذل مال و اکرام و تعظیم علما مضایقه نمی‌کردند.
خود مأمون که هم مادر و هم زنش ایرانی بود و در خراسان در آغوش تمدن ایران بزرگ شده بود تا روزی که به خلافت رسید، تربیت و تعلیم کامل یافته و اغلب کتب فقه و فلسفۀ آن عهد را خوانده تمایل زیاد به مذهب معتزله پیدا کرده بود و بزرگان این فرقه را مانند ابوالهزیل علاف[14] و ابراهیم ابن سیار[15] بسیار تعظیم و اکرام می‌نمود و حتی در مسئلۀ مخلوق بودن قرآن یعنی اینکه قرآن حرف‌های خود حضرت محمد است و منزل از آسمان نیست اعتقاد و در قبولانیدن آن اصرار زیاد داشت و گاهی علمای معترض را به قبول کردن آن جبر می‌نمود. چنانکه روزی که خود در خارج از بغداد بود به عامل بغداد نوشت که علمای شهر را جمع‌آوری کند و هرکس را که قائل به مخلوق بودن قرآن شد مرخص کند و دیگران را نگاه دارد و به او خبر دهد.[16]
همین‌که انتشار این عقاید مایۀ قیل و قال و اعتراض علما و فقهای مخالف شد مأمون گفت هر دو دسته با کمال آزادی مناظره و مباحثه کنند و برای این کار در دربار خود جایی مخصوص ترتیب داد و روزهای سه‌شنبه را هم برای اجتماع معین کرده بود و خود نیز در مجالس حاضر می‌شد.
برحسب امر مأمون، علما و فقها روز موعود قبل از ناهار حاضر می‌شدند و طعام می‌خوردند و از طرف مأمون به آنها گفته می‌شد که هرکس می‌خواهد برای استراحت دستار خود را بر دارد و سپس مجمرهای پر از بخور عطریات حاضر می‌کردند و هرکس خود را معطر می‌نمود و آن‌وقت به مجلس مأمون می‌آمدند و تا غروب مشغول مباحثه و مناظره می‌شدند و بعد طعام شام خورده بیرون می‌رفتند.
رجال دولت و حکام و مأمورین ولایات نیز اقتدا به مأمون کرده در تعظیم و تکریم علما مبالغه می‌نمودند و دولت فاطمیۀ مصر نیز همین کار را می‌کرد و نه‌تنها فقها و علما بلکه طبقات دیگر نیز مانند اطبا و غیر مجامع مناظره تشکیل می‌دادند چنانکه در مجلس یوحنابن‌ماسویه[17] در بغداد از علمای هر طبقه جمع می‌شد و به مجلس ابوحامد الاسفرائینی[18] سی صد نفر حاضر می‌گشت.
بدین نحو، در ظرف چند قرن، از پرتو آزادی فکر و عقیده و از همت و بذل توجه خلفا و رجال علم‌دوست و فضیلت‌پرور مملکت، یک نهضت علمی به وجود آمد که آن تجدد و ترقیات بزرگ را که هرگز قوم عرب به تنهایی موفق بدان نمی‌شد، و هنوز هم از آن محروم است، به منصۀ ظهور رسانید و امروز چیزی که به نام اسلام یاد می‌شود محصول افکار و زحمات آن دورۀ درخشان که محور آن سینۀ خاک ایران بود می‌باشد.
اگر افکار و عقاید و مساعی علمای آن دوره را با احوال علما و روحانیان امروزی ایران مقایسه کنید و ببینید که امروز ناظر شرعیات وزارت معارف ایران به جراید اخطار می‌کند که اعلان خرید و فروش پیانو را در روزنامه‌ها نگذارند چونکه پیانو از آلات طرب است... شما هم مثل من غرق دریای تأثر گشته فریاد می‌زنید: تفو بر تو ای چرخ گردون تفو...!
روزگــاری بــود ایـران سربــلنــد
وز فروغ فضـل و دانش بهره‌منـد
گشته با دست تو ویران این‌زمان
کـرده بــوم جهـل در آن آشیــــان
*
نگاهی به حال روحانیت و روحانیان ایران               برای شرح دادن تاریخ گذشته و وضع امروزی روحانیت و روحانیان ایران، کتابی جداگانه لازم است و البته خود خوانندگان از نزدیک بهتر می‌بینند و عملاً نتایج و اثرات و نفوذ و اعمال و عقاید و اخلاق آنان را حس می‌کنند. ما در اینجا فقط به ذکر بعضی ملاحظات عمومی اکتفا خواهیم کرد.
با اینکه در میان این دسته از مردم اشخاص با فهم و با ذکاوت و رجال با هوش و کیاست و علمای دیندار فرشته‌خصال کم نبوده و در عهد خود منبع فیض و برکت و فضیلت و عفت بوده‌اند، باز در آن ضمن مردمان دین به دنیا فروش و خودپرست و ظلم‌پرور و نادان صرف و وحشی نیز پیدا شده و ضربت‌های بزرگ به اخلاق و آزادی و وحدت اجتماعی و ترقی ایران زده‌اند. ضررها و ضربت‌های این گروه بدتر و مهلک‌تر از مظالم و ضربت‌های پادشاهان و حکام وحشی خونخوار بوده و می‌باشد زیرا این گروه خود را در کسوت دین و مذهب نشان داده و به فریفتن مردم ساده و عوام زودتر موفق می‌شوند. اینها بر ایمان و قلب و روح مردم ضربت می‌زنند و سلاطین جابر بر مال و جان آنها. اینها در پرده و با ریاکاری و به نام خدا و رسول و دین خانۀ مردم را غارت می‌کنند و پادشاهان با جبر و زور علنی. بزرگ‌ترین جنایت و ظلم این طبقه این است که نام و حیثیت علمای حقیقی و متدین و پاک‌نفس را نیز آلوده می‌سازند چونکه همه در یک کسوت‌اند و دارای همان علایم خارجی. بدین‌جهت مردم که این اعمال ناشایست و شوم را از این قوم می‌بینند از همۀ روحانیان متنفر می‌شوند و همه را به یک نحو و از این قبیل قیاس می‌کنند و سلب عقیده از علم و روحانیت و دین می‌نمایند.
بدبختانه در دو قرن گذشته این طایفه از حیث اخلاق فاسدتر از دیوانیان گشته است و مخصوصا در عهد قاجاریه از یک‌طرف روزبه‌روز از عدد علمای حقیقی و متدین و متقی بکاست و حوزۀ دین جولان‌گاه شیادان دنیاپرست شکم‌بنده گردید و از طرف دیگر چون سلاطین و امرا وجود علمای متدین را مانع اجرای مقاصد و شهوت‌رانی و تفرعن و بی‌لجامی و مظالم خود می‌دیدند به قلع ریشۀ نفوذ آنان کوشیدند و آخوندهای بی‌مغز متملق و چاپلوس دورو و ریاکار و پست‌فطرت را دور خود جمع کرده با انواع اعزاز و اکرام عروسکی ساختند و به گردن ملت سوار کردند.
این فرقۀ دین به دنیا فروشان استفاده از کسوت روحانی کرده، طوری در پیروی از فریب‌های شیطانی و هوسات نفسانی افراط کردند که در زیر پرده و نام مذهب از هتک نوامیس افراد صاف‌دل نیز فروگذاری ننمودند و خود را دلال مظلمۀ پادشاهان خونخوار کرده هرچه آنها از ملت غارت کردند اینها با حرف‌های بی‌مغز به تسلیت دادن وی کوشیدند و به اطاعت ظلم و تحمل جور و بی‌داد دعوت و ترغیب کردند.
بدین‌قرار این دو فرقۀ روحانی و دیوانی دست به هم داده خانۀ ملت بدبخت را غارت، عرض و ناموس او را بر باد و اندوختۀ رنج‌دست او را به تاراج بردند و ملت بدبخت هروقت از دست یکی گریخته پناه به دیگری برد او را بدتر و ظالم‌تر و خونخوارتر از اولی یافت و هرچه هم از دستبرد اولی باقی مانده بود به دامن دویمی ریخت و خود لخت و گرسنه و پریشان ماند.
بالاخره این نفس‌پرستان بی‌فضیلت، برای تسکین شهوت و طمع خود، برای تمتع از لذایذ دنیوی، برای بستن چشم مردم، طوری احکام دین را تغییر دادند و به‌نحوی اذهان و دماغ‌های مردم ساده را با خرافات و اوهام پر کردند که ملت مانند مرده در دست آنان بی‌حرکت و بی‌اراده تسلیم محض شد و تحصیل علم و معرفت را حرام و بی‌لزوم دانست و ازین‌رو دین اسلام دشمن ترقی و علم به قلم رفت.
این شکم‌پرستان ریاکار و این زالوهای پیکر اجتماعی ملت که خود را نایب امام و حافظ شریعت محمدی می‌نامند کدام شباهت و مناسبت با ائمه و خلفای عهد نخستین دارند.
تو خودت را خوانده‌ای نایـب‌امام      پیـشوا کرده خودت را بـر انـــام
بین چون تو رهزن و آن رهبران       فرق باشد از زمیـــن تـا آسمـان
ملت بدبخت نمی‌داند که حضرت علی بن ابی‌طالب مزدوری یهودی را می‌کرد تا از رنج‌دست خود نان بخورد و عمر بن خطاب در تاریکی می‌نشست و از بیت‌المال مسلمین شمعی بر نمی‌داشت و خود حضرت رسول، روزی که خرما میل فرموده بود طفلی را از خوردن خرما منع نمی‌فرمود! آیا کدام اعمال و حرکات روحانیان امروزی ما شباهت به اخلاق شارع مقدس و مطابقت با احکام دین او دارد؟ کسی نیست از این گروه گمراه‌کننده بپرسد که آیا با کدام رنج‌دست این همه ثروت و املاک و خانه و دهات و باغات را تحصیل کرده‌اید؟
ملت سادۀ بدبخت نمی‌داند که اینها دین و مذهب را در دست خود آلت کسب معیشت و اخذ جر و نفع ساخته، وعظ و روضه‌خوانی را دکان حرف‌بافی و گریه‌فروشی قرار داده‌اند. عوام صاف‌دل نمی‌فهمند که این حافظان دروغی شریعت به‌قدری از حقیقت اسلام دور افتاده و دریچۀ آزادی تفکر و تعقل را طوری به روی مردم بسته دماغ‌ها و روح‌های جماعت را در دریای منقولات و خرافات غرق کرده‌اند که از اثر آن امروز هم که نور تمدن و ترقی، جهان را منور ساخته در پایتخت ایران معجزه‌بازی راه انداخته و بساط عوام‌فریبی گسترده‌اند و دین اسلام را اسباب مسخره و شعبده قرار داده‌اند. این بدبخت‌ها که هر چیز تازه را که مخالف منافع مادی و ریشه‌کن حب ریاست و عوام‌فریبی آنها است تحریم و تکفیر می‌نمایند و این غفلت‌زدگان جاهل، از اسلام باطن را گذاشته ظاهر را می‌پرستند و مغز را گذاشته و پوست را برداشته‌اند.
جان و مغز دین را بگذاشتی
وز جهـالت پوست را بگذاشتی
اینکه‌توداری‌نه‌آن‌دین‌خداست
دینت از دین مسلمانی جداست
اینها هیچ خیال نمی‌کنند که این کفن‌های مرده‌ها، این چلوار عمامه‌ها و شال‌ها و قماش‌ها و لباس‌های آنان و حتی قند و چایی و پارچۀ سیاه که در مراسم عزا و روضه‌خوانی‌ها صرف می‌کنند همه ساختۀ دست فرنگ است و ازین همه گذشته کاغذی که کلام الله روی آن چاپ می‌کنند در فرنگ ساخته شده است. اینها گویا نشنیده‌اند آن حرف ساده و عوامانۀ مرد فرنگی را که به یک مسلمان که نمی‌خواست آب خوردن برایش بدهد زده که شما مسلمانان به عیسی باید شب و روز دعا کنید که شما را برای ماها نجس قرار نداده و ما را هم از دادوستد با شما منع نکرده است وگرنه شما مسلمانان از گرسنگی می‌مردید و مرده‌های‌تان را هم بی‌کفن می‌کردید.
کسی نیست که ازین دین‌فروشان بپرسد که آیا آن علمای پاک‌دل و نیک‌سیرت که در قرون اولی اسلام، تمام مسائل دینی را با آزادی کامل، به موقع مناقشه گذاشته از حادۀ تدقیق می‌گذراندند، مگر مسلمان نبودند؟
آیا آن حکما و فلاسۀ آزاداندیش که مسئله جبر و قدر را سال‌ها مطرح مذاکره و تدقیق می‌کردند و آن فرقۀ شعوبیه که کتاب‌های زیاد دربارۀ رذایل و معایب قوم عرب و در تفوق عجم بر عرب نوشته‌اند** و آن نوابغی که در دربار خلفای عباسی اغلب کتب فنی و فلسفی را از یونانی به عربی ترجمه کردند و بالاخره آنهایی که در عهد مأمون، مخلوق بودن و یا نبودن قرآن را مورد بحث و قیل‌وقال ساختند، در اسلام و ایمان کمتر از شماها بودند؟
باری از این قبیل مسائل بی‌شمار است و بدبختانه کسانی که باید اینها را مطرح و حلاجی کنند و پرده از روی ریا و نفس‌پرستی و بی‌دینی این دنیاپرستان روحانی نام بردارند خاموش می‌نشینند و کسی جرئت نمی‌کند این حقایق را بی‌پرده بنویسد. درصورتی‌که در نظر ما این خود بهترین امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر است و هرکس آن را کرد هم در نزد خدا و رسول محبوب و هم در نظر نسل آیندۀ ایران مورد ستایش و پرستش خواهد گشت و یقیناً هر انقلابی که در ساحت فکر به‌عمل بیاید این موضوع را هدف تیر خود قرار خواهد داد.
این گم‌گشتگان روحانی‌نما از فرط جهالت و بی‌خبری از دیگر عالم و سرگذشت ملت‌ها و تاریخ اقوام، تصور می‌کنند که این تسلط و فرمان‌روایی آنان پایدار خواهد ماند و این ملت که امروز در دست ایشان مانند مرده بی‌حرکت و بی‌اراده مانده و جان و مال و عرض و ناموس خود را تسلیم آنان کرده است تا ابد در همین حال مانده و آنان را خواهد پرستید! ولی این‌طور نیست، به موجب همان قانون طبیعی و فلسفۀ اجتماعی که در مقدمۀ این کتاب ذکر کردیم دیر یا زود، تودۀ ملت بیدار شده پی به حقوق خود خواهد برد و اسباب بدبختی و ذلت خود را خواهد جست، آن‌وقت خواهد دید که این گروه دستاربند سبب یگانۀ ذلت و بدبختی او شده‌اند، آن‌وقت خواهد فهمید که هرچه گفته‌اند خود بدان عمل نکرده‌اند و این دستار و تسبیح و این قبا و ردا و این ریش انبوه و گردن کلفت همه برای گول زدن و به دام کشیدن و اسیر کردن او بوده است. آن‌وقت خواهد درک کرد که سرمایۀ این گروه، ریا و دورویی و کسب ایشان دین به دنیا فروختن، ناحق را حق و حق را ناحق کردن، شکم خود را از حرام و مال یتیم پرد کردن و در راه شهوت و شهرت، پشت پا به نوامیس اسلام زدن بوده است. آن‌وقت حس خواهد کرد که این فرقه که خود را حامی دین اسلام و نایب امام می‌خوانند درحقیقت، هادم اسلام و خادم درهم و دینار است. ایشان سیم و زر را می‌پرستند نه خدای یکتا را، اسلام را وسیلۀ اغوای مردم و مایۀ کسب معیشت کرده، حلال را حرام و حرام را حلال نموده‌اند. کعبۀ ایشان مسند ریاست و قبلۀ ایشان قلب شیطان است! آن‌وقت سخن حضرت عارف به یادش افتاده با جزیی تحریف خواهد خواند:
آنکه او در نظرم هـمچـو سلیمان بنمود
گشت ثابت به من امروز که‌او اهرمنست
آن‌وقت این گروه در جلو آتش قهر و غضب و کینه و انتقام تودۀ ملت مقاومت کردن نخواهند توانست، آن آتش، این پشته‌های اخلاق کثیف و این توده‌های ریا و دروغ و دورویی را پاک خواهد سوخت و چنانکه خداوند خود فرموده: بزرگ‌تر خواهد بود عذاب شما زیرا می‌گویید آن چیزهایی را که خود عمل نمی‌کنید.
بلی اگر به اوضاع کنونی خاتمه داده نشود، نتیجه جز این نخواهد بود و اگر به زودی اصلاحات لازم در شئون دینی داده و قدم‌های تند، به‌سوی تکامل برداشته نشود، انقلاب خونینی خودنمایی خواهد کرد.
گر گریزی از تکامل چون شهاب
دهرت آرد پیش نیش انقلاب
انتقام حق آوازت دهد
پس سزای نخوت و آزت دهد
در اینجا لازم می‌دانیم بگوییم که البته معدودی از علما و مجتهدین متدین و باتقوی در گوشه و کنار ایران وجود دارند که ساحت نفس ایشان از هرگونه آلایش دنیوی پاک است و البته در این تنقیدات و اعتراضات که جز حس صمیمیت و ایمان، و خلوص عقیدت و محبت به حقیقت چیز دیگر ما را به ایراد آنها وادار نمی‌کند، موضوع و مخاطب نیستند. ما بیش از هر ایرانی، وجود این‌گونه علمای حقیقی را که از شوایب نفسانی عاری هستند، محترم و مغتنم می‌شماریم زیرا می‌بینیم که در قلمرو دین و ایمان چگونه گرفتار قحط‌الرجال و محروم از هادیان حقیقی هستیم و محیط ایران چه اندازه محتاج و تشنۀ حقایق معنوی و مظاهر علوی دین می‌باشد.
لیکن با وجود این از یک نقطه‌نظر به مناسبت اینکه ایشان را مرجع یگانه و حامی حقیقی اسلام می‌دانیم، بیشتر از دیگران ایشان را مسئول می‌شماریم و مخاطب ساخته می‌پرسیم که آیا از این اوضاع امروزی باخبرید یا نه و آیا مشاهده نمی‌کنید که این جهال دنیاپرست که به لباس دین و به کسوت شما درآمده‌اند چگونه هر روز ضربت‌های مهلک به پیکر اسلام می‌زنند؟ اگر جواب بدهید که نه، پس چگونه رفع مسئولیت از خود توانید نمود که شما نایب امام و حجت خدا و آیت او در روی زمین هستید و اگر بفرمایید که بی‌وقوف نیستید، پس چرا به اجرای اوامر الهی و وظایف دینی که امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر باشد قیام نمی‌کنید و ترک امر خدا می‌نمایید؟ چرا خود را دانسته از نظم امور جماعت و از حفظ حدود و احکام دین معاف می‌دارید و به کنار می‌کشید و چرا مردم را به امور خیر امر می‌کنید و نفس خود را فراموش می‌نمایید. مگر اینکه بگوییم از گم کردن مقام و مسند مرجعیت خود می‌ترسید و از رسیدن صدمه و آزار می‌اندیشید پس در این حال چه فرقی میان شما و دیگران می‌ماند. مگر منتهای درجۀ صدمات، مردن نیست و مگر مردن، دیر یا زود، نصیب هر نفس نمی‌باشد. اگر شما در حقیقت خود را نایب امام می‌دانید و ایمان خود را کامل می‌شمارید چرا در اعلای کلمۀ حق از سید شهدا پروی نمی‌کنید و با خلوص عقیدت در راه دین به میدان شهادت نمی‌شتابید و با این حال از جماعت عوام چه توقع دین و ایمان می‌توانید داشته باشید؟ سکوت شماها معصیت است و کسانی که عالماً و عامداً معصیت کنند عذاب آنان شدیدتر خواهد بود.
*
دین و مادیات، هدف آمال ملی نباید بشوند این سه انقلاب که مختصراً خطوط اساسی آنها را معین کردیم و خواهی‌نخواهی به‌وقوع خواهد پیوست، یک دورۀ سکوت در پشت سر خود خواهد داشت که آن دوره فرصتی است برای اجرای اصلاحات و تجددات و چنانکه گفتیم انقلاب تنها خراب کردن و کشتن و سوختن نیست و نباید باشد بلکه در پی خود آباد کردن، ساختن و افراختن هم باید بیاورد، یعنی قوانینی برای اصلاحات در نظر باید گرفت و نقشه‌هایی کشید و طرح‌هایی ریخت تا پس از اجرای عملیات در پیکر اجتماعی به‌دست جراحان قابل و وظیفه‌شناس فوری به تداوی زخم‌ها و تقویت مزاج و اصلاح حال جامعه پرداخته شود.
این مسائل قسمت دوم این مقله را که عبارت از وسایل عملی می‌باشد، تشکیل می‌دهد و در شماره‌های آینده شرح داده خواهد شد. در اینجا تنها یک نکته را باید یادآوری کنیم و آن این است که اولاً ما، در همۀ افکار خود درجۀ اعتدال را رعایت و توصیه می‌کنیم و از افراط و تفریط کناره‌جویی می‌نماییم و این نه از راه ترس و یا تقلید است بلکه ایمان کامل به صحت این عقیده داریم و شکل دیگر را مضر می‌شماریم این است که بارها گفته‌ایم که ایران نه روحاً و فکراً و ظاهراً و باطناً فرنگی باید شود[19] و نه در حال ناگوار امروزی خود پایدار بماند بلکه ترقی باید کند و تمدنی مخصوص به خود که آن را تمدن ایرانی بتوان نامید تحصیل و ایجاد نماید.
ثانیاً چون می‌بینیم که ایران تقریباً پانصد سال از ترقیات غرب عقب است و اگر ما یک‌قدم جلوتر می‌رویم غرب، صد قدم پیش می‌رود، لذا چاره جز این نمی‌بینیم که فقط در سایۀ انقلاب‌های سیاسی و دینی و ادبی باید، ملت ایران خود را به کاروان ترقی غرب برساند و برای بیدار و حاضر کردن او به تولید و اداره کردن این انقلاب‌ها در جستجوی یک مرک معنوی، تعمیق فکر می‌نماییم:
برای تحریک ملت‌ها و سوق دادن آنها به کارها و اقدام‌های بزرگ و سخت و خطرناک اگر ادوار ابتدایی و اسارت بشر را که در آنها تمام جنگ‌ها و قشون‌کشی‌ها و کشتارها و انقلاب‌ها برای ترضیۀ خاطر و تسکین آتش حرص و طمع پادشاهان و حکمرانان واقع می‌شد به کنار بگذاریم می‌بینیم که از قرون ابتدایی گرفته تا دو سه قرن پیش اغلب جنگ‌ها در راه مذهب و به نام مذهب به عمل می‌آمد یعنی مذهب یک تازیانۀ تحریک و تحریض ملت‌ها شده بود، رگ غیرت و حمیت و تعصب آنها را به جنبش می‌آورد و روحانیون و سلاطین از نفوذ دین استفاده کرده دین را مانند یک سلاح قوی و برنده به کار می‌بردند و به عبارت دیگر دین از موضوع حقیقی خود که نشر مهربانی و برادری در میان بشر است بیرون آمده وسیلۀ کشتار و غارت و تخریب و فساد و استیلا و تجاوز شده بود.
پس از انقلاب فرانسه و اعلان حقوق بشر و آزادی عقیده و دین، و در نتیجۀ انتشار علوم و فنون مثبت که پایۀ بسیاری از عقاید و احکام مذاهب را به لرزه درآورد و بلکه از بیخ برانداخت، دین از آلت شدن در دست سیاست خلاص شده به حریم مقدس خود بازگشت و کم‌کم از هر شائبه و رنگ‌های مادی و شکل‌های ظاهری پاک گشته مقام قدسی و روحانی خود را احراز خواهد کرد.
پس از اعلان آزادی مذاهب و عقاید در ممالک اروپا، حس وطن‌پرستی جای آن را گرفت و این حس چندین قرن محور افکار و حسیات و تازیانۀ تشویق گردید تا در اثر ترقیات فوق‌العادۀ صنایع و تراکم ثروت در دست افراد محدود، عقاید و مسلک‌های دمکراسی و سوسیالیزم و بالاخره بولشویزم تولد یافت و تخم جنگ‌های اقتصادی و یا غوغای معیشت را در این ممالک پاشید و آن را جانشین دین و وطن‌پرستی کرد. امروزه یگانه محرک معنوی و مادی اقوام اروپا فقط همین مادیات یعنی صید ثروت است و الفاظ تمدن و انسانیت و معنویت و اخلاق مفهوم و نفوذ خارجی ندارد و هرقدر هم که در گوشه و کنار علمای اخلاق و فلاسفۀ معنی‌طلب صدای اعتراض بلند می‌کنند و کتاب‌ها می‌نویسند کارگر نمی‌افتد و نخواهد هم افتاد. این جهانگیر که هنوز بشریت از صدمات آن لرزان و گریان است تنها در سر درهم و دینار به وقوع پیوست و اگر تمدن غرب به حال کنونی خود باقی ماند هرگز جلوگیری از جنگ‌های خونریزتر از این نخواهد شد و تا روزی که در این ممالک معنویت و روحانیت و اخلاق بر مادیت و صید ثروت و حس نفع‌پرستی غالب نیاید مسائل اقتصادی محور افکار ملت‌ها و محرک اعصاب و رگ غیرت آنها خواهد ماند. این است که چون من جریان زندگی اروپا را برخلاف این آرزو و غلبۀ معویت را بر مادیات در این سرزمین محال می‌بینم از آن جهت تمدن غرب را چنانکه هست شایستۀ تقلید نمی‌دانم.
اما در مشرق‌زمین و به‌خصوص در ممالک اسلامی تا این اواخر، دین محرک اصلی در حیات اجتماعی و سیاسی بوده اکثر انقلاب‌ها و فتنه‌ها و شورش‌ها و تخریب‌ها و جنگ‌ها به تحریک حس دین به عمل می‌آمد و مثل قرون وسطی در اغلب اوقات، دین در دست سلاطین و سیاسیون آلت تهدید و اجرای مقاصد می‌شد تا اینکه درموقع جنگ عمومی، بی‌ثمر ماندن اعلان جهاد و عدم اتفاق مسلمانان بر ضد دشمنان خارجی و بی‌حسی ایرانیان در مقابل صدمات وارده بر دین از طرف بیگانگان، ثابت کرد که این حس اخوت مذهبی و اساساً تعصب دینی مسلمانان امروزی یک چیز خیالی و موهوم بوده و درنتیجۀ فساد حال علماء امت، افراد آن نیز طوری فاسد شده‌اند که تحریکات دینی را هم در روح و قلب آنان اثری نمانده است و گویی با اسلام رابطه‌ای نداشته‌اند.
این حقیقت را که سال‌ها دولت‌های اروپا را متفکر و متزلزل داشته بود و از اتحاد اسلام می‌ترسیدند، دولت جوان جمهوری ترکیه با لغو کردن خلافت، گرچه شاید بر ضد منافع خود بود به جهان اعلان کرد و این پردۀ اوهام را درید و نشان داد که:
در پس پرده به جز رنگ و فسون چیز نبود.
ازین تاریخ دیگر، دین نمی‌تواند و نباید هم یک آلت سیاست شود و محرک ملت‌ها و محور تعصب و جنبش‌ها گردد و اتحاد اسلام باید معنی حقیقی خود را که نشر احساسات برادری و محبت میان مسلمین است کسب کند نه آن معنی سیاسی را که در این اواخر حکومت عثمانی به آن داده و آن را آلت اجرای اغراض سیاسی خود و وسیلۀ اغوا و استیلای ملت‌های دیگر اسلامی کرده بود. امروز هم که هنوز پس از اینکه حکومت ترکیۀ جمهوری اعلان افلاس این فکر را کرد اگر باز مأمورین و ماجراجویان ترک در اکناف ایران از سادگی و نادانی مردم این مرز و بوم استفاده کرده به نام اتحاد اسلام و در زیر پردۀ مذهبی و برادری مقاصد سیاسی و خیالات پلیتیکی و استیلاجویانۀ خود را می‌خواهند اجرا کنند، جز برای گول زدن ساده‌لوحان و صاف‌درونان و عوام چیز دیگر نیست.
از طرف دیگر در اروپا دین مقام حقیقی خود را دریافته و در داخل دایرۀ کلیساها و در اعماق دل‌ها و روح‌ها جایگزین گشته است و در شرق نیز این حال دیر یا زود به‌عمل خواهد آمد و دین مقام قدسی خود را از نو کسب خواهد کرد.
اساساً دین یک رابطه‌ای است میان قلب یک فرد و خدا و هیچ‌کس حق مداخله در این رابطه ندارد و هیچ قوه قادر به قطع آن رابطه نیست و ایمان حقیقی هم همین است که شخص در ته دل خود پی به وجود خالق خود ببرد و شعلۀ حق را در کانون دل خود سوزان بیند. وقتی‌که شخص بدین مقام رسید دین و خدای او در قلب اوست و هیچ‌کس او را به ترک دین خود مجبور نمی‌تواند کند. مثلا شما تمام هستی مرا غارت و تن مرا اسیر می‌توانید کنید اما به قلب من راه نمی‌توانید بیابید و رشتۀ ارتباط او را با پروردگار خود نمی‌توانید قطع کنید. در آنجا فقط آن یکی راه دارد که آن رشته در دست اوست. تا روزی که قلب من می‌زند و تا آن‌دم که روح من از پرواز نیفتاده است آن رابطه موجود است. قلب من آشیانۀ مرغ حقیقت و محراب معبود حقیقی است. قلب من خود نوری است از انوار حقیقت و قطره‌ای است از اوقیانوس الوهیت و جزوی است از محیط ابدیت. این است که من برای ره بردن به خدا خود حاجت مسجد و محراب ندارم زیرا مسجد و محراب من در دل من است کعبه و قبلۀ من در دل من است. دل یک آیینۀ ربانی است دل من جلوه‌ای است از تجلیات احدیت، دل من پرتوی است از اشعۀ آفتاب حقیقت، پس هر جا پرتوی هست آفتاب آنجاست و هرجا جلوه‌ای نمایان است، جمال یار نیز در آنجا درخشان است. بدین‌قرار من معبود خود را در معبد دل خود هویدا می‌بینم و او را در بیرون نمی‌جویم، من با محبوب خود شب و روز هم‌آغوش و در راز و نیازم و مانند تو یار را در خانه گذاشته گرد جهان نمی‌گردم. در این خلوتگه صفا جز من و معشوق من کسی دیگر راه نمی‌یابد و نگاه او را از من و نگاه مرا از وی کسی بازداشتن نمی‌تواند. جلوه‌گاه او روح من است، روح من بازگشتی از صدای او است، و دل من صورت منعکس‌شده از آیینۀ جمال او! من جمال او را بی‌پرده می‌بینم و تو از پس پرده‌های تو در تو، من جمال او را با چشم حقیقی و حقیقت‌بین تماشا می‌کنم و تو با چشم ظاهری و عینک‌دار. من بی‌واسطه با او روبرو می‌شوم و حرف‌های او را می‌شنوم ولی تو بی‌واسطه قدرت دخول به درگاه کبریایش نداری و از پشت پرده‌های رنگارنگ اوهام نگاه می‌کنی. پس من خدای بی‌رنگ و بی‌چون را می‌پرستم و تو خدایی را که خیال و وهم تو او را خلق کرده است پس معبود تو، آفریدۀ اوهام توست و معبود من آفرینندۀ کاینات! این است فرق ایمان من و ایمان تو.
قلب مـن باشد برایم کـوه طور           روح من موجی‌ازآن‌دریای‌نور
لیک کوه طور تو دستار توست          روح تو وهم تو و پندار توست
این افکار روزبه‌روز در اعماق روح مردم نفوذ خواهد کرد و نسل جدید ایران به‌تدریج طی مدارج تکامل عقلی و روحی کرده پی به حقیقت و اسرار طبیعت خواهد برد و اساس ایمان خود را بر روی این افکار بنا خواهد کرد و درحقیقت دین را یک رابطۀ روحی و قلبی میان خود و خدای خود دیده هیچ‌کس را حق مداخله بدان نخواهد داد و خود نیز بدین حق مشروع دیگران تجاوز نخواهد کرد. پس در این حال، دین را آلت اغراض دنیوی و وسیلۀ ظلم و تخریب قرار دادن و محرک اعصاب و محور قوای فعال یک ملت ساختن و مایۀ بغض و کینه و تجاوز به دیگران کردن گناه بزرگی است و از این رو دین یک محرک اجتماعی (ایده‌آل) ملت ایران نمی‌تواند و نباید شود. چه دین یک امر مقدس الهی است و مقام قدسی خود را از دست نباید دهد.
در این صورت برای تحریک روح و قلوب افراد ملت ایران یک هدف آمال ملی و یک سایق و محرک دیگری باید جست. اگر بخواهیم از تمدن امروزی غرب این محرک و یا هدف آمال یعنی کمال مطلوب را بجوییم باید، کسب ثروت، سعی متمادی یعنی یک غایت اقتصادی را اخذ کنیم و تمام وسایل لازم و معمول این هدف را به‌کار بریم چون‌که در ممالک غرب یعنی اروپا و امریکا غیر از «صد ثروت» هدف دیگری وجود ندارد. اگرچه چند نفر متفکر و فیلسوف بزرگ بر ضد این مسئله کتاب‌ها و رساله‌ها نوشته و می‌نویسند و هرچند در مدارس، اساس‌های فلسفی و اجتماعی معنویات را یاد می‌دهند، باز جلوگیری از نفوذ مخرب عقاید اقتصادی «صید ثروت» نخواهد شد. چون‌که احتیاجات و مادیات، طوری دست و پای ارواح و قلوب مردم اروپا را به زنجیر استبداد و اسارت بسته که یک قدم هم به سوی معنویات راه رفتن را برای این مردم محال کرده است.
اگر ما نیز این غایت را برای ملت ایران هدف آمال ملی قرار دهیم و بگوییم که تمام افراد ایرانی برای صید ثروت کار کنند و جز صید ثروت آرزو و مقصدی نداشته باشند یعنی همه برای توان‌گر و مال‌دار شدن خودکشی کنند و نگذارند که ثروت در دست یک‌دستۀ مخصوص از مردم جمع شود و هیچ‌کس جز نفع شخصی خود غایت و آروزی دیگر نباید داشته باشد ـ چیزی‌که اساساً در ایران حکم‌فرماست ـ آن‌وقت، نتیجه جز انداختن جنگ خانگی میان طبقات مختلف ملت و فاسدتر کردن اخلاق و تولید خوی حیوانی و درندگی و شکم‌بندگی و ناخرسندی دائمی و کینه‌ورزی دربارۀ یکدیگر و تیز کردن آتش حرص و طمع و مشروع نشان دادن کارهای بد و تشویق به دزدی و غارت و کشتار نتیجۀ دیگر نخواهد بخشید چنان‌که در ممالک غرب، این مبارزۀ اقتصادی، این مادیات‌پرستی یعنی این غوغای معیشت، همین نتیجه‌ها را داده است.
*
سعادت بشر و ملیت ایرانی      پس چنانکه دین و عقیدۀ مذهبی محرک ملت‌ها نمی‌تواند بشود، صید ثروت و مبارزۀ اقتصادی نیز هدف آمال آنها نباید گردد.
برای سوق دادن ملت‌ها به‌سوی کمال مطلوب یک محرک دیگر باید جست و در نظر من آن محرک را «سعادت بشر» باید نامید. یعنی تمام کوشش‌ها و آرزوهای فردی و اجتماعی ملت‌ها و همچنین ملت ایران برای رسیدن بدین غایت باید مصروف و منتهی شود. هر فرد و هر ملت و هیئت جامعه خود را موظف به فراهم آوردن وسایل سعادت بشر باید بداند. این یک هدفی است که همۀ پیغمبران و فلاسفه و حکما آن را نشان داده‌اند و در آن راه کوشیده و قدم زده‌اند. درحقیقت چه فکری عالی‌تر از این و چه آرزویی پاک‌تر از این می‌توان پیدا کرد. مگر نه هر یک از پیغمبران برای تکمیل مکارم اخلاق، بسط عدالت و نشر محبت و برادری یعنی ایجاد سعادت بشر آمده و آن همه شکنجه‌ها را تاب آورده است؟
از نقطه‌نظر فلسفی و حیات اجتماعی نیز این فکر قوی‌ترین و محرک‌ترین فکرهاست زیرا اولاً به حیات بشر تعلق دارد و ثانیاً چیزی است که تا بشر زنده است هرگز به انتهای آن نخواهد رسید!
من گمان می‌کنم کسی یافت نمی‌شود که این فکر مقدس را نپذیرد و یک هدفی عالی‌تر از این پیدا کند. فقط در اینجا باید دید که ملت ایران برای ایفای وظیفه‌ای که از این‌رو در عهده دارد چه شرایط را دارا باید باشد و چگونه می‌تواند از عهدۀ آن وظایف درآید.
به‌عقیدۀ من ملت ایران فقط به‌وسیلۀ حفظ ملیت و ایرانیت خود می‌تواند خدمت به نوع بشر کند یعنی برای ایرانی، مرحلۀ نخستین سعادت بشر، سعادت خود ایران است زیرا اگر ایران نجات یابد و استقلال قومی و موجودیت سیاسی خود را حفظ کند آن‌وقت می‌توان گفت که جزوی از بشریت نجات یافته است که به سعادت بشر خدمت مهم به‌جا خواهد آورد. چه تاریخ گذشتۀ ایران و تجلیات روح آن ثابت می‌کند که ملت ایران در تمدن قدیم بهرۀ بزرگی داشته است و از پرتو ذکاوت و روح فلسفی خود در آتیه نیز به سعادت و نجات بشریت خدمت بزرگی خواهد کرد. از این رو خدمت به ایرانیت خدمت به بشریت است و سعادت ایرانی متضمن سعادت بشر خواهد بود.
اما ایران وقتی می‌تواند به سعادت خود و سعادت بشر یاری کند که ملیت خود را از دست ندهد یعنی تمدنی مخصوص به خود داشته باشد و تجلیات روح خود را بتواند به منصۀ ظهور برساند بدین‌سبب ما ملیت را یگانه وسیلۀ ترقی ایران می‌دانیم و آن را کمال مطلوب و غایت آمال نژاد جوان و نوزاد ایران می‌شناسیم. زیرا که در نتیجۀ تدقیق اوضاع عالم و احوال ایران ایمان کامل پیدا کرده‌ایم که بدون حفظ استقلال قومی و شعایر ملی و پرورش دادن روح ایرانیت نجات ایران و خدمت کردن آن به سعادت بشر محال است. آنان‌که تلقین ملیت و حفظ استقلال قومی و ایرانیت را مخالف با سعادت بشر می‌دانند و تبلیغ وحدت بشر و اتحاد اسلام را در ایران بزرگ‌ترین خدمت به نوع بشر و یگانه چارۀ نجات ایران می‌پندارند به خطا می‌روند. حال آنان شبیه است به حال طبیبی که برای مریض مفلوج از فواید ورزش بحث می‌کند و امر به خریدن اسباب ورزش می‌نماید و یا به حال زارعی که در زمین شوره‌زار تخم‌های انواع گل می‌فشاند و یا به مادری که به زور، غذاهای درشت را به گلوی بچه شیرخوار خود می‌گنجاند و یا به پدری که فرزند خود را بی‌تربیت می‌گذارد و به خیال تربیت کردن اولاد آدم می‌افتد و فراموش می‌کند که نخستین مرحلۀ خدمت به بشر و اولاد آدم، تربیت کردن فرزند خویش است.
من وقتی که به بیدار کردن روح ایران و به سعادت ایرانیان فکر می‌کنم و در آن راه می‌کوشم یقین کامل دارم که این فکر من و این کوشش من خدمت به نوع بشر است و از آن رو می‌گویم:
مژده باد بر تو ای بشریت! که من برای خدمت تو ملتی را می‌خواهم حاضر کنم که در قرن‌های تاریک تاریخ تو، انوار ذکاوت و خرد فرزندان او جهان تو را منور کرده بود! من برای آیندۀ تو نژادی می‌خواهم تربیت کنم که دور شمع عشق تو پروانه‌وار بسوزند و در این سوختن ذوقی دریابند که فرزندان دیگر تو را درک آن میسر نیست!
در زیر جاذبۀ فکرهاست که من یک سال پیش در شمارۀ نخستین سال دوم ایرانشهر، این سطرها را نوشته بودم:
«ما که در یکی از مراکز مهم این جهان تمدن نشیمن برگزیده و این بحران جهانگیر را تماشا می‌کنیم هرقدر می‌کوشیم که احاطۀ افکار خود را وسعت داده نظر خود را دورتر بیندازیم و تمام نوع بشر را به یک نظر نگاه کرده دایرۀ تفکرات خویش را به سعادت عمومی نوع بشر مخصوص بسازیم باز نگاه ما، در روی یک نقطۀ مخصوص از این عالم که ایران نام دارد توقف می‌کند. این نگاه زمام افکار ما را به سوی آن نقطه می‌کشد و محور قوای متفکرۀ ما را به طرف آن خاک برمی‌گرداند. چرا؟ زیرا علاقۀ ما بدین خاک و بستگی ما به ساکنان آن بیشتر از نقاط دیگر عالم است. مرغ روح ما هرقدر در اوج محیط عالم بشریت سیر کند و هرچند در زیر شهپر خود کرۀ خاک را در یک شکل و در یک نظر ببیند باز در سرانجام پرواز، رو به سوی پرورشگاه و آشیانۀ مأنوس خود خواهد گذاشت.»
امروز هم که این سطرها را می‌نویسم همان افکار، در سینۀ اوقیانوس روح من موج می‌زنند و همان احساسات از لب‌های جام جهان‌بین دل جوشان من بیرون می‌ریزند!
من بارها در این اوراق ذکر کردم که ما ایرانیان در هر کار پی افراط و تفریط می‌رویم و بدین‌جهت هرگز راه راست نجات را پیدا نخواهیم کرد. همین‌طور است در این مسئله. کسانی‌که دم از اتحاد بشر و سعادت بشر برای هیئت جامعۀ ایرانی می‌زنند غفلت می‌کنند از اینکه ملت ایران در دبستان تمدن الفباخوان است و دادن یک کتاب به دست بچه‌ای که هوز نوشتن و خواندن را آشنا نیست و هنوز الفبا را تمام نکرده دلیل بر نافهمی و بی‌خردی معلم است.
زندگی ملت ایران در اغلب نقاط نمونۀ زندگی قرون ابتدایی است و هنوز در هزار نفر یک نفر با سواد پیدا نمی‌شود و هنوز هم هر روز به نام دین، خون‌ها ریخته و خانمان‌ها سوخته می‌شود. هنوز اهریمن جهالت در سرتاسر مملکت ما خیمه زده و اکثریت عظیم ملت نه‌تنها ملت‌های دیگر عالم بلکه قسمتی از برادران هم‌وطنان خود را هم نجس و واجب‌القتل می‌داند.
در نظر من پیش از وحدت بشر و حتی پیش از اتحاد اسلام به اتحاد ایران باید کوشید. در مملکتی که هر طبقه، طبقۀ دیگر را دشمن می‌شمارد، درجایی‌که در میان 114 نفر وکیل که خلاصۀ یک ملت و نمایندۀ افکار و چکیدۀ اخلاق و فضایل یک ملت باید باشند هفت فرقۀ سیاسی به نام تجدد، تکامل، قیام، ملیون، آزادی‌خواهان، بی‌طرفان و اقلیت که خود هم نمی‌دانند چه می‌خواهند و چه فرق در بین دارند، تشکیل شده باشد؛ در مملکتی که آخوند، فکلی را تکفیر می‌کند و دشمن خود می‌داند و فکلی آخوند را مکروب [میکروب] و لازم‌الدفع می‌شمارد و ایلات غارت‌گر آدم کشتن را آب خوردن و اموال مردم را رزق خدادادی خود می‌دانند و در هر چند ماهی به تحریک دیگران بر ضد وطن خود طغیان می‌کنند و در جایی که بیگانگی و نافهمی به جایی رسیده که اهل هر ولایت و بلکه هر شهر ولایت دیگر را غربت می‌شمارد و می‌گوید فلانی به غربت رفته است و از اغلب مردمی وقتی‌که اسم وطنش پرسیده می‌شود اسم مولد خود را می‌گوید و اهل جنوب آذربایجانی را ترک می‌نامد و بسیاری از آذربایجانیان مانند ترجمان سفارت اسلامبول، زبان فارسی را از السنۀ اجنبی می‌شمرند، در این ایران که نه‌تنها جهالت و نفاق و تعصب، افراد آن را دشمن همدیگر ساخته است بلکه داشتن زبان‌های مختلف، لباس‌های مختلف و عادات و مراسم مختلف طوری این ملت را مرکب از ملت‌های مختلف و غیرمتجانس نشان داده و نگاه داشته است که خود مردم نیز اهالی ولایات دیگر را ملت دیگر و جنس دیگر می‌شمارند. و در مملکتی که درجۀ فهم اکثریت مردم از درک معنای کلمۀ شهر و ولایت و مملکت بالاتر نرفته و لفظ ایران برای آنها یک معماست و بالاخره در محشری که همواره مردم آن با هم مانند خروس جنگی در جنگ و ستیزند و علاوه بر خصومت فرقه‌های رنگارنگ مذهبی، دسته‌های عزاداری و حتی بچه‌های محله‌های شهر هم با یکدیگر دشمنی دارند و بر ضد هم‌دیگر صف‌آرایی می‌کنند و مانند سگ و گربۀ ایران هر روز به جان هم‌دیگر می‌افتند، و مردم نه از دست بیگانه بلکه از دست خودی و آشنا مالک بر جان و مال و ناموس خود نبوده و در امن و امان نیستند، آری در چنین مملکت دم از اتحاد بشر و اتحاد اسلام زدن منتهادرجۀ کوته‌نظری و بی‌عقلی و نافهمی است چه به قول شیخ سعدی:
خواجه در بند نقش ایوان است
خانه از پای‌بست ویــران است
باید پیش از همه به کالبد افسردۀ این ملت روح دمید و او را بیدار کرد و به او فهمانید که کی بوده و چه روزگاری به سر برده و چه تاریخی در عقب سر داشته است.
پیش از آشنا کردن ملت ایران با اجزای دیگر بشریت باید او را با افراد خود آشنا کرد و آشتی داد و برادر نمود. باید نخست با عشق ملیت و ایرانیت آنان را به هم نزدیک و با هم دوست ساخت و حس هم‌دردی و برادری را در قلوب آنان جای داد. و باید سخنان و پیام زیرین را به گوش هوش آنان فروخواند:
ای مردم ایران شما همه با هم برادرید و در پیشگاه خداوند برابر. شما همه پروردگان یک آب و خاکید و از پشت یک پدر و یک مادر! شما در آبادی و ویرانی این کشور و در نیک‌بختی و پریشانی هم‌دیگر یک سود و یک زیان دارید. برخیزید با هم برادروار بجوشید تا جامۀ نیک‌بختی را بپوشید. از دشمنی و بدخواهی دوری گزینید تا میوۀ شادی و آسایش بچینید و فیروز و نیرموند گردید.
دین شما و زبان شما نباید شما را با هم دشمن سازد و رنگ چهره و چگونگی جامه و کلاه نباید دل‌های شما را از یکدیگر برماند چه خداوند از شما جز مهرورزی و نیک‌خواهی دربارۀ هم‌دیگر چیزی نمی‌خواهد. برخیزید دست یگانگی به هم دهید و کین و دشمنی و برادرکشی و مردم‌آزاری را کنار گذارید و برادروار با هم راه روید و به هم مهر ورزید تا روی خوشی و رستگاری ببینید و به پایۀ نیک‌بختی و سرافرازی برسید.
تا روزی که یگانگی و کوشش و خردمندی را یاد نگیرید و کار نبندید و تا آن دم که پیکر جان و تن خود را با زیور دانش و هنر نیارایید و خود را نیرومند و توانا نسازید، در دست زورمندان و بادانشان زبون و بیچاره خواهید ماند.
برخیزید و با کوشش و راستی پیمان دوستی ببندید و آنها را پیش از هر چیز به فرزندان خود یاد بدهید. آنگاه از خوشبختی و آسایش بهره‌مند و در نزد جهان‌آفرین ارجمند خواهید شد.
پیام ما به نژاد نوزاد ایرن چنین است و راه رستگاری همین.

برلین 20 اکتوبر 1924           
    حـ. کـ. ایرانشهر



نوشته حسین کاظم‌زاده ایرانشهر، برگرفته از نشریه ایرانشهر (اول دی‌ماه یزدگردی 1293، شماره 1و2، سال3)
[1] نرون  (neron)  68-37 ب‌م، امپراطور روم 54-68 ب‌م، پسر اگریپینای II، معاصر بلاش I اشکانی. پس از مرگ کلاودیوس I امپراطور شد. مادرش، به‌قصد تحصیل قدرت، با بریتانیکوس علیه او توطئه کرد. بریتانیکوس (شاید به امر نرون) مسموم شد. اعمال وحشیانه‌اش، که او را زبان‌زد کرده، از زمانی شروع می‌شود که تحت نفوذ پوپایا سابینا قرار گرفت. مادر و بعد زن خود (اوکتاویا) را کشت. بنا بر معروف، حریق معروف رم (64) را برپا کرد؛ مسیحیان را متهم به ایجاد حریق کرده آزارها داد. پس از توطئه‌ای که سال بعد علیه او شد، دست به کشتار عده‌ای زد (از جمله سنکا و پوپایا سابینا) و همین امر وی را منفورتر ساخت و منجر به قیام‌های دیگر شد. وقتی‌که غلبۀ شورشیان را نزدیک دید خودکشی کرد. (فـ مصاحب)
[2] ترایانوس (trayanus)، فنسـ تراژان، امپراطور (98-117م) روم، معاصر خسرو اشکانی. پسرخوانده و جانشین نروا بود. راکیا را مطیع روم کرد. در جنگ با اشکانیان، ابتدا ارمنستان را گرفت و سپس بین‌النهرین و تیسفون (پایتخت دولت اشکانی) را مسخر کرده یکی از شاهزادگان اشکانی را در آنجا به پادشاهی نشانید. ساختمان‌های زیاد در رم کرده که میدان ترایانوس از آن جمله است. جانشینش هادریانوس. (فـ مصاحب) «ظاهرا در قانون روم از زمان نرون اقرار به مسیحی بودن جرمی بزرگ بود، ولی در زمان بیشتر امپراطوران این قانون عمداً با تساهل به مورد اجرا گذاشته می‌شد. مسیحی متهم معمولا می‌توانست با تقدیم کندر برای مجسمۀ امپراطور خود را خلاص کند، و پس از آن عملا اجازه می‌یافت که بی‌غوغا عمل به معتقدات خود را ادامه دهد. مسیحیانی که تن به این کار نمی‌دادند یا حبس می‌شدند، یا تازیانه می‌خوردند، یا تبعید می‌شدند، یا محکوم به بیگاری در معادن می‌گشتند و یا، البته به ندرت، کشته می‌شدند. [...] ترایانوس از روی اکراه مقرراتی را که از قبل وجود داشته اجرا می‌کرده است. مع‌هذا، در دوران سلطنت او دو تن از مسیحیان عالی‌قدر به شهادت رسیدند: یکی سمعان رئیس کلیسای اورشلیم، و دیگری ایگناتیوس اسقف انطاکیه؛ با این حساب لابد تعدادی دیگر هم بوده‌اند که شهرتی نداشته‌اند.» (تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج3، ص756، علمی‌فرهنگی، 1385)
[3] هوگنوها (Huguenots) پروتستان‌های کالونی فرانسه. کلیسای پرسبیتری فرانسه در شورای 1559 تأسیس شد و در تمام طبقات پیروان فراوان یافت. پس از جنگ‌های مذهبی (1562-98)، هانری IV، پادشاه فرانسه، فرمان نانت را صادر کرد که به هوگنوها آزادی کامل داد، و مذهب پروتستان را در 200 شهر مستقر ساخت. کاردینال ریشلیو شورشی را که علیه دخول کیش کاتولیک به بئارن برپا شده (1621-22) بهانه قرار داده هوگنوها را از همۀ مواضع آنها، به‌جز لا روشل و مونتوبان، بیرون راند. شورش دیگر پروتستان‌ها (1625) منجر به تسخیر لا روشل به دست ریشلیو (1628) و صلح آله (آلس) شد (1629) که به قدرت سیاسی هوگنوها پایان داد. در زمان لویی XIV، با فسخ فرمان نانت، آزار به پروتستان‌ها شدت یافت. گروه بسیاری از هوگنوها به انگلستان، هلند، آلمان، سوئیس، و امریکا گریختند، و به پیشرفت صنعتی و اجتماعی آن کشورها کمک شایان کردند. (فـ مصاحب)
[4] Inquisition (تفتفیش افکار یا تفتیش عقاید) عنوان سازمانی در کلیسای کاتولیک رومی که به عنوان برافکندن فساد عقیده و بدعت در دین مسیح تأسیس گردید. سازمان‌های چندی به این عنوان تشکیل گردیده است فو نباید آنها را با هم اشتباه کرد. 1ـ تفتیش افکار قرون وسطایی در حدود 1233، آغاز شد. دامنۀ عمل آن در ایتالیا، آلمان، و ایالات پاپی توسعه یافت. طولی نکشید که شکنجۀ متهمین و شهود رایج گردید. در تفتیش افکار قرون وسطایی، محکومین کمتر سوزانیده می‌شدند و مجازات آنان بیشتر حبس بود. به‌علاوه، اموال‌شان مصادره می‌شد. این امر منجر به سوءاستفاده‌های فراوان و اخاذی گردید. این سازمان در ایالات پاپی تا قرن 19م دوام کرد. 2ـ دستگاه تفتیش افکار در اسپانیا از تفتیش افکار قرون وسطایی مستقل بود و در 1478 به‌وسیلۀ فردیناند پنجم و ایزابل با تصویب پاپ سیکتوس چهارم دایر گردید و اولین رئیس آن توماس د تورکماذا بود. از آغاز به‌کلی تحت‌نظر شاهان اسپانیا قرار داشت، و مداخلۀ پاپ منحصر به انتصاب «مفتش کل» بود. اما پاپ‌ها هیچ‌گاه به این سازمان نظر خوشی نداشتند و تأسیس آن را طغیانی در مقابل قدرت پاپ می‌شمردند. شدت عمل این دستگاه و آزادی آن در صدور حکم اعدام بیش از تفتیش افکار قرون وسطایی بود. این سازمان در آغاز برای جاسوسی در میان مسلمانان و یهودیانی که تازه به مسیحیت گرویده بودند تأسیس شد ولی به‌زودی کارش به جایی رسید که هیچ اسپانیایی از آن در امان نبود، و حتی کسانی چون قدیس ایگناتیوس لویولائی و قدیسه ترسای آویلائی را به‌عنوان بدعت در دین تفتیش کرد، و در کار سانسور نشریات کارش به جایی رسید که گاهی کتبی را که به تصویب پاپ رسید بود محکوم می‌کرد. ناپلئون اول آن را محل کرد (1808) ولی فردیناند هفتم آن را بازگردانید (1814) اما مجددا در 1834 منحل شد. 3 ـ در 1542 پاپ پاولوس سوم تفتیش افکار قرون وسطایی را به ادارۀ موسوم به «مجمع تفتیش افکار» یا «ادارۀ مقدس» محول کرد. امروزه در کلیسای کاتولیک رومی دستگاهی به نام تفتیش افکار وجود ندارد، اما «مجمع دربار مقدس» (دربار پاپ) دربارۀ مسائل ایمانی و اخلاقی، بدعت، و بعضی امور مربوط به ازدواج تصمیم می‌گیرد، و کتاب‌ها را سانسور می‌کند. (فـ مصاحب.)
[5] Chambre ardente
[6] فردیناند پنجم در سلسله شاهان اسپانیا؛ فردیناند دوم در سلسله شاهان آراگون و سیسیل (1452-1516) معروف به فردیناند کاتولیک. در 1469 با ایزابل اول ازدواج کرد. شاه و ملکه که به شاهان کاتولیک معروف بودند، به متحد کردن سراسر شبه جزیرۀ ایبری و جلوگیری از پیشروی عثمانی‌ها همت گماشتند. غرناطه در 1492 به تصرف آنان درآمد. در همان سال فرمانی صادر کردند که یهودیان را ملزم به قبول مذهب کاتولیک یا خارج شدن از اسپانیا، می‌کرد. در 1502 مسلمانان نیز مشمول همین حکم شدند. برای مستحکم ساختن وحدت اسپانیا، تفتیش افکار را در اسپانیا برقرار کردند. در 1492 کریستف کلمب در تحت توجه آنان به کشف دنیای تازه توفیق یافت. (فـ مصاحب.)  
[7] ژوزف بوناپارت (1768-1844) برادر ارشد ناپلئون کبیر. شاه ناپل (1806-1808) شاه اسپانیا (1808-1813). ناپلئون او را سلطنت ناپل و اسپانیا داد و در هر دو مقام بی‌کفایتی نشان داد. در 1815-1841 در نیوجرسی زیست. در ایتالیا درگذشت. (فـ مصاحب)
[8] فردیناند هفتم (1784-1833) پسر کارلوس چهارم و مایا لویسا. در سلطنت پدرش، دستش از کار کوتاه بود و به همین سبب رهبر مخالفان گوذوی شد، و درصدد جلب حمایت ناپلئون اول برآمد. در 1807، پدرش او را به اتهام توطئه علیه مقام سلطنت و برای قتل گوذوی و مادرش توقیف کرد. کمی بعد تبرئه شد، ولی حیثیت خاندان سلطنت تزلزل یافت و حمله ناپلئون به اسپانیا تسهیل شد. شورشی که در 1808 در کاخ سلطنتی روی داد سبب استعفای کارلوس به نفع فردیناند شد، و مردم از او استقبال کردند. اما طولی نکشید که به دام ناپلئون افتاد و ناپلئون او را وادار کرد که به نفع کارلوس استعفا کند. سپس کارلوس به نفع ناپلئون از سلطنت خود چشم پوشید. ناپلئون ژوزف بوناپارت را به سلطنت اسپانیا نشاند [...] فردیناند در 1814 به سلطنت خود بازگشت ولی بلافاصله قانون اساسی (مصوب1812) را لغو کرد و سخت به ارتجاع گرایید. آزادیخواهان چدبار شوریدند و سرانجام در 1820 شاه را به برقراری قانون اساسی 1812 مجبور ساختند. اتحاد مقدس از این وضع نگران شد و عاقبت در کنگرۀ ورونا (1822) به فرانسه نمایندگی داد که با اعمال قدرت نظامی فردیناند را به قدرت مطلقه بازگرداند. فردیناند به اتکای نیروی نظامی فرانسه در 1823 قانون اساسی را دگر بار لغو کرد و هرگونه آزادی از میان رفت.ژوزف بوناپارت (1768-1844) برادر ارشد ناپلئون کبیر. شاه ناپل (1806-1808) شاه اسپانیا (1808-1813). ناپلئون او را سلطنت ناپل و اسپانیا داد و در هر دو مقام بی‌کفایتی نشان داد. در 1815-1841 در نیوجرسی زیست. در ایتالیا درگذشت. (فـ مصاحب.)
[9] ملکه ماری اول Queen Mary I of England (1516- 1558) ماری تودور یا ماری خونین یا مری I. ملکه انگلستان (1553-1558) دختر هنری هشتم و کاترین آراگونی. [...] در 1536 ناگزیر شد به حرام‌زادگی خود اعتراف کند و از مذهب کاتولیک رومی دست بکشد ولی پاپ بعدها این عمل وی را مورد بخشش قرار داد. هنگام گسترش مذهب پروتستان در سلطنت نابرادریش ادوارد چهارم، ماری سخت به مذهب کاتولیک خود پایبند بود. پس از مرگ ادوارد مدت کوتاهی تخت و تاج انگلستان غصبا به تصرف لیدی جین گری درآمد ولی ماری که گروه کثیری از مردم طرفدارش بودند سرانجام به سلطنت رسید. در اوایل کار نسبت به مخالفان سیاسی خود کمال گذشت را نشان می‌داد، ولی وی و مشاورانش با دو سیاست روبه‌رو بودند که یکی ازدواج او با فیلیپ (بعدها فیلیپ دوم اسپانیا) و اتحاد با اسپانیا بود و دیگری اعادۀ تفوق پاپ در انگلستان. مسئلۀ اول با مخالفت شدید مردم مواجه شد، که به شورش بی‌حاصل سر تامس وایت انجامید، ولی هم ازدواج و هم اتحاد با اسپانیا در 1554 صورت گرفت و در اواخر همین سال دوباره اقتدار پاپ در انگلستان به رسمیت شناخته شد. در اوایل 1555 پارلمنت قوانین ضدپاپی هنری هشتم را لغو کرد و محاکم کلیسایی و قوانین ضد بی‌دینی دوباره به جریان افتاد، ولی املاک کلیسا که ضبط شده بود همچنان در تصرف دولت باقی ماند. آزارها و کشتارهای مذهبی آغاز شد که در سراسر سلطنت ماری ادامه یافت؛ تعداد کشته‌شدگان به 300 رسید که از آن جمله بودند ریدلی، جان راجرز، هیو لتیمر، و تامس کرمر. لقب ماری خونین که به وی داده شده، در مقایسه با کشتارهای عظیمی که از پروتستان‌ها در قارۀ اروپا صورت گرفت چندان مناسب نمی‌نماید؛ ولی در انگلستان چنان کشتاری سابقه نداشت. (فـ مصاحب.)
[10] مارتین لوتر Martin Luther (1483 – 1546) مصلح دینی آلمانی که نهضت پروتستان را آغاز کرد و بدین‌گونه طلسم تعصب مذهبی و سد استیلا و استبداد مذهب کاتولیک را در هم شکست. (فـ مصاحب.)
[11] نام یکی از فرق بزرگ متکلمین اسلام که با همه انشعابات و اختلافات داخلی، در چند اصل بسیار مهم کلامی با هم اتفاق دارند و با اعتقاد به این چند اصل، از اهل سنت و حدیث و اشاعره و از خوارج و دیگر فرقه‌های اسلامی مشخص هستند. و در تاریخ علم کلام و اسلام و مباحث جدلی و نظری دینی نقش عمده داشته‌اند. (فـ مصاحب.)
[12] عنوان کسانی که در عهد امویان و اوایل عباسیان در مقابل غرور مفرط نژادی و قومی اعراب، منکر تفوق و سیادت فطری و نژادی قوم عرب و برتری آنها بر سایر اقوام و شعوب عالم بوده‌اند. در زمان بنی‌امیه، و تا حدی به تحریک و تقویت بعضی از خلفا و رجال دولت اموی، اعراب در استخفاف و تحقیر نسبت به مسلمین غیرعرب افراط کردند. مسلمین غیرعرب را موالی خویش می‌خواندند، و نهضت شعوبیه درواقع عکس‌العمل همین رفتار بود. [آنان] معتقد به مساوات تمام اقوام عالم شدند، و تفاخر و تعصب عرب را مخالف اسلام و خلاف صریح قرآن دانستند که شعوب غیرعرب را در قبایل عرب قرار داده و گرامی‌ترین مردمان را نزد خداوند پرهیزگارترین آنها شمرده است. کلام اهل تسویه، یعنی قائلین به مساوات بین شعوب و قبایل، دست‌آویز افراطکاران موالی و مسلمین غیرعرب گشت. رفته‌رفته در نزد آنها نفرت از عرب به نفرت از هر آنچه به عرب تعلق داشت منتهی گشت. (فـ مصاحب.)
[13] «یا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ. (ای مردمان ما بیافریدیم شما را از نری و ماده‌ای و کردیم شما را شاخ‌ها و دودمان‌های بزرگ تا بشناسید یکدیگر را که گرامی‌تر از شما نزدیک خدای عزوجل پرهیزکاران شمایند که خدای عزوجل داناست و آگاه)» حجرات،13 - ترجمه تفسیر طبری، ج7 ، ص1729
[14] محمد ابن هذیل علاف معتزلی (135 – 226 ه.ق) از ائمۀ معتزله در عهد خلافت عباسی. در بصره به دنیا آمد و در بغداد نزد یکی از شاگردان واصل ابن عطاء تلمذ نمود. در علم کلام و مناظرۀ با اهل ادیان و مذاهب شهرت یافت. در سنۀ 204 مامون خلیفه او و نظام را به دربار خویش خواند و آنها را به مناظرۀ با مخالفین واداشت. الوالهذیل در مناظره چالاک و خوش‌بیان بود و کتابی در رد عقاید مجوس نوشت به نام «میلاس» و آن اسم مجوسی بود که پس از مناظره‌ای بر دست او اسلام آورد. الوالهذیل در آخر عمر نابینا شد و در سامراء وفات یافت. (فـ مصاحب.)
[15] ابواسحاق ابراهیم ابن سیار ابن هانی یا نَظّام بصری (وفـ ~ 221-231ه.‌ق) یکی از بزرگان طراز اول معتزله و از شخصیت‌های برجسته علم کلام و تاریخ فکر اسلامی. تولد او به احتمال قوی در بصره و اصل او ظاهرا از بلخ بوده است. چون در مدت عمرش اختلاف زیادی هست، سال تولد او را به‌طور دقیق نمی‌توان تعیین کرد. وفاتش ظاهرا در بغداد اتفاق افتاده است. از استادان او در علم لغت و ادب خلیل ابن احمد را شمرده‌اند و استاد او در علم کلام ابوالهذیل است که خال او هم بوده است. در وجه ملقب بودن او به نظام گفته‌اند که او در جوانی از راه به رشته کشیدن مهره‌ها و سنگ‌ها و گوهرها زندگی می‌کرده است. بعضی هم گفته‌اند به علت حسن انتظام کلام نثر و نظم وی او را نظام خوانده‌اند، که بعید می‌نماید. نظام در جوانی در قر زندگی می‌کرده و بعدها به ثروت رسیده است. به اهواز و کوفه و شاید بعضی بلاد دیگر سفر کرده و به حج نیز رفته است. نظام اطلاعات وسیعی از ادیان زمان خود داشته است و به قول بعضی قرآن و تورات و زبور و انجیل را حفظ داشته. مباحثات او با مانویه، دیصانیه، دهریه، و شیعیان دلیل احاطۀ او بر عقاید فرق مذکور است و علاوه بر آن از اقوال هندیان مطلع بوده و با فلسفۀ یونانی آشنایی زیادی داشته است. در فقه و اصول و حدیث آرای خاصی به او نسبت داده‌اند که دلیل استقلال فکری و اتکاء او به استدلالات عقلی بوده است. مثلا خواب را مبطل وضو نمی‌دانسته است و استدلال می‌کرده است چون مردم صدر اسلام به هنگام براستن از خواب سروصورت خود را می‌شسته‌اند و به این عمل صورت وضو می‌داده‌اند، مقلدان چنان فهمیده‌اند که پس از خواب باید وضو گرفت و نتیجه گرفته‌اند که خواب مبطل وضو است. و نیز گویا خبر متواتر را حجت نمی‌دانسته است و می‌گفته که اگر عده‌ای بی‌شمار دروغ بگویند از مجموع آن راست حاصل نشود همچنانکه از اجتماع عدۀ بی‌شماری کور بینایی حاصل نشود. نظام ظاهرا اجماع و قیاس را نیز حجت نمی‌دانسته است و عقیدۀ او در اعجاز قرآن و قائل بودن او به صرفه معروف است. نظام راست و دروغ را مطابقت گفتار با عقیدۀ گوینده تعریف می‌کرده است نه به مطابقت و عدم مطابقت آن با واقع. از نظام اشعار لطیفی هم در دست است که حاکی از قدرت تخیل و میل به اغراق و غلو است. (فـ مصاحب.)
[16] مِحنه (محنت، آزمایش) در تاریخ اسلام، بازجویی و آزمایشی که در عقاید فقها و قضات و محدثین در نیمۀ اول قرن 3م ه‌ق، به تحریک معتزله و به‌دستور سه خلیفۀ عباسی، مأمون و معتصم و واثق، به عمل آمد. مسئلۀ مهم مورد امتحان عبارت از عقیده به خلق قرآن یا قدیم بودن آن بود و بزرگ‌ترین قهرمانان واقعه به‌جز سه خلیفۀ مذکور، در جانب معتزله ابن ابی دواد و در جانب اهل سنت و معتقدان به قدمت یا ازلی بودن قرآن احمد ابن حنبل بودند. در 218 که مأمون تحت تاثیر معتزله معتقد به خلق قرآن بود، نامه‌ای از رقه به اسحاق ابن ابراهیم ابن مصعب، ناییب خود در بغداد، نوشت و از او خواست که قضات و فقها و محدثین را در مسئلۀ خلق قرآن بیازماید و جمعی از بزرگان فقها و محدثین را برای امتحان نزد او بفرستد. اسحاق نامۀ مأمون را برای مردم خواند و جمعی از فقها و اهل حدیث، از جمله ابوعبدالله محمد ابن سعد معروف به کاتب واقدی را به رقه فرستاد. این جمع در حضور مأمون شهادت به خلق قرآن دادند و به بغداد بازگردانده شدند. اسحاق ابن ابراهیم مأمور بود که هرکس از فقها و محدثین و ائمۀ جماعت را که معتقد به خلق قرآن نباشد از شغل خود برکنار کند، و در صورت داشتن مواجب از بیت‌المال، از دریافت آن محروم سازد. [...] (فـ مصاحب.) همچنین نـ‌کـ. ترجمۀ تاریخ طبری، جلد13، ص5751
[17] ابن ماسویه ابوزکریا یوحنا (یحیی) ابن ماسویه (وفـ 243ه‌ق) طبیب معروف مسیحی، معلم حنین بن اسحاق. پدرش داروسازی در جندی‌شاپور بود. ابن ماسویه در بغداد نزد جبرییل ابن بختیشوع تحصیل کرد. معتصم خلیفه میمون برای تشریح به اختیارش می‌گذاشت. به عربی و سریانی می‌نوشت. آثار زیادی در طب و تشریح دارد و بعضی آثار طبی یونانی را به سریانی ترجمه کرده. از آثارش کتاب دغل العین (قدیم‌ترین کتاب علمی عربی کحالی) و النوادر الطبیعه در قرون وسطی شهرت داشت. ابن ماسویه در سامرا وفات یافت. برادرش میخاییل ابن ماسویه از اطبای دربار مأمون عباسی بود. (فـ مصاحب.)
[18] احمد بن ابی‌طاهر بن محمد بن ابی‌طاهر اسفراینی (344 – 406 ه‌ق).  فقیه شافعی که ریاست دین و دنیا در بغداد بدو منتهی گشت. بیش از سیصد فقیه به درس او حاضر می‌آمدند. او فقه از ابوالحسن بن مرزبان و سپس ابوالقاسم دارکی فراگرفت. مردم روزگار او بر تقدم وی در جودت نظر هم‌داستان بودند. خطیب در تاریخ بغداد آرد که ابوحامد روایت قلیلی از عبدالله بن عدی و ابوبکر اسماعیلی و ابراهیم بن محمد بن عبد اسفراینی و غیر آنان دارد [...] می‌گفتند نهصد تن با هم در درس او حاضر آیند و مردم می‌گفتند که اگر شافعی این پیرو مذهب خویش بدیدی بسی بر خود بالیدی. (دهخدا)
** «در این باب رجوع به «تجلیات روح ایرانی» شمارۀ 3 از انتشارات ایرانشهر، صفحه 71 کنید.» (پانوشت اصلی)
[19] حسن تقی‌زاده در سرمقاله اولین شماره از دوره جدید کاوه (22ژانویه1920) سه چیز را «به حد اعلا برای ایرانیان» لازم می‌داند: نخست «قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بی‌معنی که از معنی غلط وطن‌پرستی ناشی می‌شود و آن را «وطن‌پرستی» کاذب می‌توان خواند. دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبا و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن. سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تاسیس مدارس و تعمیم تعلیم و صرف تمام منابع قوای مادی و معنوی از اوقاف و ثلث و وصیت تا مال امام و احسان و خیرات از یک طرف و تشویق واعظین و علما و سیاسیون و جراید و انجمن‌ها و غیره و غیره از طرف دیگر در این خط. [...] این است عقیدۀ نگارندۀ این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین رأی آنان که به واسطۀ تجارب علمی و سیاسی زیاد با نویسنده هم‌عقیده‌اند:
"ایران باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود."» (مقالات تقی‌زاده، ج16، سرمقالات کاوه،ص165، توس1394)




No comments: